ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

حرف قرآن،
حرف قدرت است



اسلام مدار ان، عموما بر این باور اند که بر حق و یا برتر بودن هر اندیشه و یا مرام و دینی، از 
جمله اسلام را باید در بقای آن در تاریخ یافت - برغم تغییر و تحولات در ساختار قدرت و یا در عرصه های مادی و فرهنگی. راز بقا البته نهفته است در توانایی آن دین و مرام  و یا ایده و اندیشه در پاسخگویی به زمان و نیازهای مردم و جامعه. روشن است که در منظر اسلام مدار، دین اسلام که مظهر آن کتاب قرآن است، یک نمونه کامل آئین ی ست که به تمامی احتیاجات بشر، از اول تا آخر پاسخ داده است. به عقیده ی آیت الله مرتضی مطهری، یکی از معروف ترین اسلام مداران، طراح و معمار جمهوری اسلامی، پاسخگویی به نیازهای مردم رمز "جاودانگی " قرآن بوده است در همه ی اعصار، بویژه عصر مدرن  که همه چیز را بسرعت دچار تغییر و تحول میکند. او میگوید:

«القسر لايدوم، اگر در قرآن اين خصلتي كه واجد آن است نمي‌بود، اگر قرآن نيازهاي بشر را برنمي‌آورد، همان نيم قرن اوّل از بين رفته بود. اوضاع سياسي و اقتصادي كه عوض شد و دگرگوني فوق‌العاده پيدا كرد بايد از قرآن هم اثري نباشد اينقدر طبقاتي بالا بودند پائين رفتند طبقاتي پائين بودند بالا آمدند نظاماتي تغيير كرد، نژادهايي از بين رفت نژادهايي روي كار آمد آن قدرت رفت اين قدرت آمد هزاران جريان شد ولي قرآن خودش باقي ماند نه اينكه مثل يك امر بي‌حقيقت، يك نيروي خارجي او را نگه داشته باشد نيروي قرآن همان حقيقت قرآن است همان انطباقش با نيازهاي بشر است آن خصلت نياز برآوري است.» (ويژه‌نامه استاد شهيد مرتضي مطهري، ص 170، بحث گريز از ايمان (تفسير سوره والعصر)، انتشارات باقرالعلوم. (

کمتر اسلام مداری را میتوان یافت که با گفتار این استاد همراه و در توافق نباشد. چه عالم و فقیه باشد چه استاد و مهندس، چه از نهضت آزادی باشد و چه از فدائیان اسلام و اخوان مسلیمن، چه رئیس جمهور و نخست وزیر، چه رئیس و مدیر، چه فراش باشد و کارگر و یا تجار و سرمایه دار، حقیقتی بس اسفناک، حقیقتی که تنها میتواند از تعصب و چشم های بسته و مغزهای خشک بر خیزد. چرا که به هر کنج و گوشه ی تاریخ که بنگریم، اسلام را می بینیم، اسلامی که نه هرگز سر آشتی با زمان را داشته است و نه اعتنایی به نیاز های بشر. همیشه سد بر سر هرگونه تحولی بوده است. چرا که قرآن سکون میخواهد و آرامش. مظهر آن، علما و فقها نیز شیفته ی بازگشت به گذشته ای هستند که در آن قرآن ظهور یافته است. آنها هستی را، زمان و مکان را  با رجوع بع دوران رسالت و امامت مورد فهم قرار میدهند. حوزه های علمیه خود بازتابی است از انعطاف ناپذیری ساختار مدارس آموزش دینی. لذا آنها با هر نوآوری در جامعه مخالفت بودند، مخالف سواد آموزی، بویژه سواد آموزی زنان. مکتب خانه که جای زنان نبود. اولین دبیرستان را نه علما و فقها بلکه بدست امیرکبیر ساخته شد، نخست وزیری که رویای نو آوری در سر داشت. دشمنان او در راس حوزه های علمیه بودند که قتل او را در حمام فین کاشان طراحی نمودند. بازدارنده  هرگونه پیشرفت در هنرهای موسیقی، نقاشی، مجسمه سازی و بسیاری از توانایی های گوناگون هنری،  بزرگترین خصم آشتی ناپذیر آزادی، نهاد کهن سال فقاهت، مظهر قرآن بوده است. قیام 15 خرداد که آغاز گر آن آیت الله خمینی بود، فقیه هی که سودای امامت در سر داشت، قیامی بود علیه تغییر و تحولات در روابط فئودالی و نیز هموار کردن مسیر سرمایه داری و رها ساختن زنان از بند سنت- تنها بعنوان نمونه- هر چند از بالا بوقوع می پیوست و با تمام تناقضات و ایرادات، گامی بود اما به پیش، پیش بسوی نو و بریدن از کهنه دور گردیدن از عقب ماندگی. اما نفوذ سحر آمیز اسلام در مردم اجازه نمیداد که بوی گندی که از حوزه های علمیه بویژه از آیت الله خمینی بر میخاست به مشامشان برسد.
  
ارائه نمونه ای از سدهای شکست ناپذیری که مظهر قرآن، نهاد فقاهت در برابر پیشرفت و نو آوری برپا داشته اند، نشان میدهد که گفتمان مطهری تنها در وارونگی ش است که رنگ و روی حقیقت بخود میگیرد. چرا که قرآن نه پاسخگوی  نیازهای بشر بلکه پاسخگوی نیازهای الله بوده است. استاد، نیاز الله را با نیاز بشر اشتباه گرفته  است. نیاز الله  بالاتر، برتر از هر نیازی ست. اول نیازهای الله ست که باید بر آورده شود نه نیازهای انسانها. چون بجز الله کسی دیگری نیست. همه هرچه هست اوست، همان ناشناخته ای که شاعران و عرفای ما را از جمله حافظ و مولوی شیفته ی خود ساخته بود. بنابراین، چگونه انسان میتواند در قرآن وجود یابد. الله انسانها را بنده و رعیت خود می پندارد. خود را فرامانروای زمین و آسمان میداند و مردم را فرمانبر. الله انسان را محکوم کرده است به تسلیم و اطاعت. درست است که آدم فرشته ی مقرب الله بوده است، برخوردار از مرتبتی و احترامی در بهشت بگونه ای که الله میخواهد که تمام خلایق در برابر او سر تعظیم فرود آورند. اما آدم که نسل انسان از اوست از بهشت بیرون رانده میشود چون فریب شیطان را خورده نا فرمانی میکند و از مرز ممنوعه میگذرد. از آن پس او را از بهشت بیرون میراند و محکوم به فرمانبری میکند تا ابد.

"حقیقت قرآن" در بر آورنده ی نیاز های بشر نیست، بر خلاف آنچه استاد مطهری کمی زودتر بدان اشاره کرد. قرآن بیانگر این حقیقت است که الله انسان را خلق کرده است که او را حمد گوید و ستایش کند.الله است که نیازمند سپاس و ستایش بندگان خویش است. اگر فرمانبران، فرمان نبرند، فرمانروایی نمی ماند. اگر انسان خود نشکند و پوزه ی خود در برابر الله به خاک نساید، الله ناپدید خواهد شد. لذا قرآن در باره ی خصایل ذاتی و خصوصیات الله است، در باره ی توانائیها، علم و دانش بیکران او ست، در باره احساسات و رحمت و رحمان و در عین حال خشم و کینه او ست، در باره افعال و حرکات انتقامجویانه ی او ست، قرآن در باره تهدید ها و  تنبیه و مجازات سخت و سنگین و بی بدلیل الله ست، در باره پاداشهای سخاوتمندانه ی او به فرامانبران، به منومنان، به زهد ورزن به آنان که زندگی مادی را بی مقدار دانسته خود را غرق در شناخت الله نموده و بی شتابانه انتظار ترک این عالم مادون را میکشند، رهایی از تحمل بار سنگین زندگی.

الله بزرگترین پاداش را البته برای آنان مقرر داشته است که در راه تحصیل رضا و خشنودی وی سر در کف نهند و بر زمین افکنند سری را که به یکتایی و یگانگی الله شک و تردید نماید: قتل فی السلیل الله، نص صریح قرآن است. آیت الله ها که بی دلیل فتوا ی قتل صادر نمیکنند. آیت الله خمینی وقتی گروگانگیری را تایید میکند، دست به هشت سال جنگ علیه کفر و باطل و تسخیر قدس از راه کربلا میزند، فرمان کشتار عام در زندان ها را میدهد، و نیز زمانیکه فتوای قتل سلمان رشدی را اعلام میکند، همه به اذن الله بوده است. خمینی و همچنین خامنه ای به "تکالیف " خود عمل میکنند، تکالیفی که در قرآن تعیین و تعریف شده است. همچنانکه جنگ های بیشماری که محمد بدان دست زد همه به اذن الله بوده است از راهزنی در بدر گرفته، یعنی از غارت امول کاروان قریشی ها و گردن زدن اسرا، تا آخرین جنگ که به منظور کسب غنایم جنگی و اخذ جزیه صورت گرفته است. الله است که شمشیر را به دست محمد مید، حقیقتی که تنها در قرآن یافت میشود. قرآن در واقع بازتاب یکتایی و یگانگی شریعت و شمشیر است، بگونه ای که فهم یکی بدون فهم دیگری امکان پذیر نیست. این آن است و آن این.

در این راستا یاد آوری یک واقعه تلخ دیگر ممکن است فهم ما را ار حقیقت قرآن ارتقا دهد. وقتی نواب صفوی، احمد کسروی را بخون کشید، وجدانش لبریز از لذت بود چون از الله و در دفاع از فرمان او بود که احمد کسروی را خاموش ساخته بود. در سراسر حوزه های علمیه یک مرد خدا یک آیت الله که به خدایی رسیده است، نه تنها ترور احمد کسروی را محکوم نکرد بلکه به ستایش ضارب و قاتل وی پرداختند و در دامن خود نواب صفوی های بسیاری دیگری هم پرورش دادند. چه اسفناک که جلادان شمشیر بدست دیروز به قهرمانان امروز تبدیل میشوند. در سالروز مرگ و تولد دژخیمان اسلام، چه جشن و سروری که در بزرگداشت آنها برپا نشود.

بعبارت دیگر، قرآن در باره بشر و نیاز های بشر نیست. حرف قرآن، هیچ نیست مگر حرف قدرت. آغازین ترین سوره ی قرآن، بنا بر معتبر ترین تفسیر، تفسیر المیزان، نگارش شهیرترین فیلسوف شیعه، سوره ای است که الله به بندگان خود میآموزد که چگونه او را ستایش کنند، به زبان او و آنگونه که او را خشنود و راضی نماید. به تاویل استاد، این عمل الله دارای محکمترین منطق است. چگونه بنده ای کوچک و حقیر، نادان و نا بینا میتواند الله با آن عظمت که خالق دو جهان و مالک دوزخ و بهشت است با زبان خود سپاس گوید و شکر گزاری کند؟ شاید از نیاز برای آموختن اظهار بندگی و خواری و یافتن راه مستقیم است که استاد مطهری از آن سخن میگوید، چنانکه گویی یک نیاز طبیعی ست و در سرشت بشر نهاده شده است. اگر هست چنین نیازی، نیاز به اطاعت و عبودیت، نیازی نیست سازگار با خصلت و ماهیت بشری. انسان کسی ست که خط باطل بر تعبد و عبودیت میکشد. انسان تشنه ی آزادی ست بر خلاف حیوان که نیازمند فرمان است و اطاعت. این بدان معناست که قرآن نه تنها پاسخگوی آنچه انسانی ست، نمی باشد بلکه بر ضد و نفی آن چیزیست که تنها از انسان بر میخیزد، اراده ی آزاد. حال آنکه، الله است نیازمند بندگی و عبودیت. اگرنه، الله، خدا نبود.

مرتضی مطهر یکی از چهره های شناخته شده است، او مبلغ جانباخته ی دین اسلام شیعه بوده و هست. او اسلام را تا مغز استخوان خوانده بود. عقل اجتهاد به او چنان توانایی بخشیده بود که از دروغ های بزرگ، حقیقتی عظیم بسازد. سخن او ما را به یاد سخن حضرت عمر، خلیفه بزرگ دوم مسلیمن میاندازد که به آن دلیل دستور سوزاندن کتابخانه ها را در ایران داده بود، که کتاب قرآن نه تنها حاوی تمام آن چیزهایی است که گفته و یا نوشته شده است بلکه در برگیرنده ی تمام آن چیزهایی نیز هست که در آینده گفته خواهد شد. این سخن یکی از خلفای راشدین را که دورانی طلایی اسلام را از خود بجای گذارده اند، چگونه باید فهمید؟ حرف او را باید حرف عقل و خرد ناشی از آموزش از پیامبر اسلام و دانش او از قرآن دانست، یا حرف قدرت؟ همچنانکه، حرف حضرت عمر، حرف قدرت است، حرفی ست که که از یک تازی مهاجم شنیده میشود، همان حرف را آقای مطهری نیز اینجا بگونه ای دیگر تکرار میکند، بعنوان یک تازی بومی.

بعبارت دیگر، رمز جاودنگی قرآن را نه در پاسخگویی به نیاز های مردم بلکه در برپا داشتن نظام فرمانروایی و فرمانبری و تحکیم و تداوم آن باید یافت. شرایط کنونی نیز یاد آور دوران رسالت آخرین پیامبر الله است. حضرت ولایت نیز به اذن الله است که دست به غنی سازی هسته ای زده است. به اذن الله است که از مذاکره و مصالحه سر باز میزند. باذن الله است که  تن به تحریمات اقتصادی میدهد، اعم از تجاری و مالی، سرمایه گزاری و بهره وری. به اذن الله است که به سوریه لشگر کشی میکند و دیکتاتوری سفاک و خونخوار را امداد میرساند تا مسلمانان نافرمان را بخاک و خون بکشد. در راه خشنودی و رضا و پاسخگویی به نیازهای الله است که مردم را به تحمل درد و رنج بیکاری و گرانی، فقر و محنت و تنگدستی، بر خلاف اراده شان، وا میدارد. به اذن الله است که نظام ولایت، بجای اینکه نماد صلح و دوستی باشد، به نماد خبث و تنفر تبدیل شده است. حضرت ولایت قدرتهای بزرگ جهان را متهم به دشمنی با اسلام میکند. در دفاع از اسلام است که مردم باید به سختی ها رو ریاصت کشی خو بگیرند. در دفاع از اسلام است که حضرت ولایت آماده جهاد و شهادت و درگیری با قدرتهای بزرگ جهان میشود. به اذن الله است که با بی ارزش ساختن پول ملی، دست به غارت ثروت ملت میزند، غارتی که به قول حضرت ولایت، ناشی از دشمنی با اسلام و بدست اجنبی و بیگانگان صورت میگیرد. مگر میتوان در جایی که قرآن حاکم بر هستی مردم است، بدون تایید و تصدیق قرآن انسان دیگری را بدار آویخت. هیچ سری بدون قرات قرآن بر سر دار نمیرود. قرآن است که چنین بیرحمانه دست به انتقامجویی میزند و به قتل انسان تقدس و مشروعیت می بخشد، حتی اگر قتل ها  زنجیره ای واقع شود و شبانه تیغ را بر گلوی مخالف نهاد. همچنانکه پیامبر اسلام به اذن الله دو شاعر هجوی گوی خود را به قتل رساند، حضرت ولایت چوبه های دار را هر روز در معابر عمومی بر پا میدارد و حکم قصاص، حکم قرآن را جاری میسازد*. حجاب اجباری، جدایی جنیست ها، تبدیل دانشگاه ها به حوزه های علمیه، ممنوع ساختن نوشدنی های طرب زا، مسدود ساختن رسانه های اینترنتی و ماهوره ای و تبدیل جامعه به یک زندان بزرگ، همه ناشی از پاسخگویی قرآن به نیازهای زمان و بشر امروز است. اگر حرف حضرت ولایت، حرف قدرت است، حرف ایستادگی و "مقاومت " در برابر قدرت است، به آن دلیل است که حرف قرآن نیز حرف قدرت است.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi

ولایت فقیه در چهاردهم خرداد(89بار دیگر بر فراز منبر جلوس نمود و «به مناسبت بيست و يكمين سالگرد رحلت امام راح»
*حضرت ولایت در خطبه ای که در بیست و یکمین سالگرد مرگ خمینی ایراد نمود، میگوید:
«عده ای در یک دورانی- که ما آن دوران را به یاد داریم، دوران جوانی های ما- برای اینکه اسلام علاقه مندان و طرفدار انی پیدا کند، بعضی از احکام اسلام را کمرنگ می کردند، ندیده می گرفتند، حکم قصاص را، حکم جهاد را، حکم حجاب را انکار و پنهان می کردند، می کنند.اینها از اسلام نیست،قصاص از اسلام نیست، جهاد از اسلام نیست . برای اینکه فلان مستشرق یا فلان دشمن مبانی اسلامی از اسلام خوشش بیاید. این غلط است. اسلام را باکلیتش بایستی بیان کرد(14 خرداد 89).»

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۱, سه‌شنبه

گفتمان رفسنجانی،
گفتمان ریاکاری




گفتمان رفسنجانی همیشه گفتمان ریاکاری بوده است و هنوز هم. چرا که گفتمان "اسلام ناب محمدی" ست . نباید به آنچه رفسنجانی بر فراز منبر بر زبان میراند گوش فرا داد، بلکه باید به آنچه در پیرامون او میگذرد و بوقوع می پیوندد، نظری انداخت: خشم و خشونت، تحقیر و تجاوز، تیغ و تازیانه، بگیر و ببند و آدم ربایی و خون و آتش، ویژگی برجسته ی نظام اسلامی از آغازین ترین لحظه ی ظهور ش بر مسند قدرت، چه در دوران رسالت محمد و چه در دوران امامت خمینی در سی سال پیش از این. هم چنانکه محمد دعوت خود را بر اساس گفتمان لا الله الا الله آغاز نمود و دین خود را با لبه تیز شمشیر در دل مردم فرو نشاند و اسلام را توسعه و گسترش داد، امام خمینی نیز بر بنیان «کلمه وحدت» بود که جوخه های اعدام و دار مجازات بر پا ساخت و تیغ و تازیانه را بشکل گشت های ارشادی حاکم ساخت. اما رفسنجانی این واقعیت را با تردستی و مهارت ساحران وارونه نموده و اظهار میدارد که رسالت محمد بر اساس گفتمان مهر و محبت آغاز گردیده است و نظام اسلامی نیز برهبری امام خمینی از آن الگو گرفته است.

درست است که رفسنجانی پس از هشت هفته غیبت در امامت نمازهای جمعه (26 تیر 88)، در خطبه سیاسی، خود را در کنار مردم قرار داد. اعتماد مردم را شرط حکومت و اساس نظام اسلامی خواند و پیشنهاد ترمیم و بازگشت اعتماد مردم به نظام ازجمله، دلجوئی از آسیب دیدگان و آزاد سازی اسیران را صادر نمود. اما اشکال در آن است که او خود را بخش عمده ی نظامی که خود یکی از معماران اصلی آن بوده است نمیداند. گفتمان مرگ بر منافق و کفر و باطل از جمله کمونیست و دمکرات و ملی گرا و نابودی آنها و همچنین مرگ بر آمریکا را فراموش نموده است. حال که فربه و مرفه و چاق و چله گردیده است، گفتمان او تبدیل شده است به گفتمان مدارا و مذاکره و آزادی بیان و بکار گیری عقل و خرد در حل تضادها و خصومت های مادی و معنوی و یا دینی و سیاسی. البته او این گفتمان اخیر را نه تنها بدعت در الگو سازی نمیداند، بلکه مدعی ست که مدارا و مذاکره و صلح و آشتی از ویژگیهای دوران رسالت بوده است. رفسنجانی مدعی ست که «بنا بر گفته قرآن یکی از صفات پیامبر این بود که بر مردم مهربان و با حرص به دنبال منافع و سعادت آنها بود و قلبی مملو از رحمت برای نیروهای اسلام داشت.» این خصلت بر جسته محمد، بنا بر قول رفسنجانی، یعنی لطف و عطوفت سرشت محمد بوده است که سبب گردید « که مردم مدینه گروه گروه برای بیعت آمدند شرایط خود را مطرح کردند و پیامبر نیز مطالبات خود را ارائه دادند و توانستند افکار اصیل اسلام را برای مردم توضیح دهند.» بهمین سادگی و نرمی نظام اسلامی بر مبنای خدا پرستی و مردم خواهی بخود شکل گرفت. رفسنجانی چنین نتیجه گیری میکند که: « اساس کار این است که پیامبر نه با زور و قدرت بلکه با رحمت بین جامعه اسلام بود و با کمک آنها دشمنان را سر جای خود نشاند و یک وحدت و الفت در میان آنها ایجاد کرد.» رفسنجانی میگوید این الگویی بوده است که انقلاب اسلامی از آن الهام گرفته و توانسته است سی سال آرمانهای اسلامی را به پیش براند.

گفتمان رفسنجانی گفتمان ریاکاری ست بدان دلیل که حقایق تاریخی را یا تحریف میکند و یا وارونه شان میسازد و یا هر دو را با هم انجام دهد. تنها به آن دلیل که بتواند در بازی قدرت بازنده نشود. بی جهت نیست که امروز خود را در برابر خشم و خشونت قرار میدهد و به تبلیغ صلح و همزیستی، صبر و حلم و حتی آزادی بیان می پردازد. بوی انقلابی عظیم به مشام ش رسیده است. او کوه آتش فشانی را مشاهده میکند که دهان گشوده است و میغرد و میخروشد. او قصد آن دارد که بر این کوه منقلب و متلاطم سر پوش گذارده و آرام ش سازد. باین امید که تاریخ به خوشنامی از او یاد خواهد کرد بدلیل همراهی اش با مطالبات و خواسته های مردم در تبعیت از پیامبر اسلام. بعید هم  نیست که رویای رهبری جنبش را هم در سر  بپرور اند و با ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت خود را  شایسته کسب آن بداند.

رفسنجانی الگویی از جامعه اسلامی در دوران رسالت بدست میدهد که پنداری اسلام عاری از خشم و خشونت بوده است و خون و خونریزی. حال آنکه واقعیت آن است که گفتمان وحدت و یا  گفتمان لا الله الا الله به ضرب شمشیر بوده است که حاکم گردیده و مورد پذیرش مردم قرار گرفته است، نه با گفتگو و مذاکره. طبری از ابن عباس نقل میکند که سران قوم قریش از جمله ابو لهب به ابو طالب، عموی پیامبر شکایت کنند که محمد به خدایان آنها ناسزا گوید. به صلاح خواهد بود اگر او را از این کار باز دارد. ابو طالب به محمد میگوید: برادر زاده قومت از تو شکایت دارند که ناسزای خدایان آنها میگویی. پیامبر در پاسخ میگوید که: میخواهم کلمه ای بگویند که عربان مطیعشان شوند و عجمان باجگزارشان باشند. سران قوم خطاب به محمد میگویند: ده کلمه گوییم، آن کلمه چیست؟ پیامبر گفت: لا اله الا الله.(تاریخ طبری ص 870، جلد سوم). بعبارت دیگر گفتمان پیامبر بر خلاف تعبیر و تفسیر رفسنجانی گفتمان مصالحه و مذاکره نیست بلکه گفتمان لا الله الا الله، گفتمان وحدت است و جایی برای کثرت و دگر اندیشی ندارد، مطلق است و چون و چرا ناپذیر. یعنی در پی تسلیم است و اطاعت. بهمین دلیل گفتمان محمد گفتمان خشم بود و خشونت.   
 مورخان و مفسران دوران رسالت، همه بر این واقعیت تاریخی توافق دارند که پیامبر اسلام در طول دهسال حکومت خود، بیش از شصت بار به لشگر کشی دست زده است و بنام خدا بسیاری را به هلاکت رسانده و ثروت و غنایم قابل ملاحظه ای بدست آورده است. فرماندهی بیش از نیمی از این لشگر کشی ها را، پیامبر خود شخصا بعهده داشته است. البته که محمد برای خشنودی خدا بود که شمشیر میزد زیرا که خدا خود فرمان جهاد را صادر کرده بود و نابودی مردمی  که حاضر نبودند ایمان آورده، حقایق اسلام را درک نموده، به  فرمان خدا تسلیم شده و از اوامر ش اطاعت کنند، صادر نموده بود و  قاتلوا فی سبیل الله را تکلیف شرعی ایمان داران خوانده بود.

یعنی که محمد در تمام دوران رسالت خود از صلح و مذاکره خود داری کرده است. یا تسلیم و اطاعت و شهادت به وحدت الله بود، یا باید مال میدادی و یا جان و گاهی هر دو باهم. پیامبر اسلام  آزادی در ایده و عقیده و در بیان و نیز نقد و انتقاد و دگر اندیشی را هرگز بر ناتبیده است. در ست بعد از غارت کاروان قریشی های مکه است که محمد دستور قتل دو شاعری که او را هجو کرده بودند صادر میکند. یکی آسما، دخت مروان بوده است که در حالیکه یکی از پنج فرزند خود را شیر میداد با شمشیر فرستادگان محمد بشکل فجیعی بقتل میرسد. بهمین شیوه نیز شاعر دیگری بنام ابو آفاک منهدم گردید. بعبارت دیگر، نابودی دگر اندیشان، و انهدام مخالفین تحت عنوان کافر و منافق ریشه در دوران رسالت دارد.

نظام اسلامی که آقای رفسنجانی، خود یکی از پایه گذاران آن بوده است در پی الگویی ساخته شده است که اساس آن خشم و خشونت بوده است و جهاد و شهادت. این خشم و خشونت و کشتار ی که هم اکنون در خیابانهای شهرهای ایران بوقوع می پیوندد ادامه سی سال خونریزی، حبس و شکنجه، اعدام و بدار آویختن و تنبیه و مجازات در انظار همگان است. سی سال است که جوانان بطور روز مره در جامعه اسلامی بوسیله گشت های ارشادی مورد تحقیر و توهین قرار میگیرند. یعنی که خشم و خشونت مداوم رمز بقای سی سال حکومت اسلامی بوده است. در هیچ زمانی نه آقای رفسنجانی و نه هیچیک از رهبران نظام اسلامی( باستثنای خاتمی اگر او را در زمره ی رهبران نظام بشمار آوریم) از کثرت و ازادی بیان و دگر اندیشی سخنی به میان نیآورده اند. او بگونه ای سخن میراند که گویی که خشم و خشونت، شمشیر زنی و خونریزی در حکومت اسلامی از همین دیروز یعنی بعد از 22 خرداد 88، آغاز گردیده است. او نه خود را مسئول این اوضاع میداند و نه ولایت فقیه را. در واقع تصمیم ولی فقیه را مبنی بر صدور فرمان فرصت 5 روزه برای باز شماری آرا به شورای نگهبان را مورد تایید قرار میدهد. این شورای نگهبان بوده است که نتوانسته است از آن فرصت طلایی استفاده کند و سبب گردیده است که این آشوب بر پا شود. درست است که به ولی فقیه هشدار میدهد که نمیتوان بدون اعتماد و حمایت مردم به حکومت ادامه داد. اما واقعیت این است که مردم هرگز به نظام اسلامی اعتمادی نداشته اند. مگر سکوت علامت اعتماد است و رضا؟ سی سال سکوت مردم، نتیجه سرکوب و تحقیر دائمی و روزانه بوده است. چگونه ممکن است مردمی که از ابتدایی ترین حق و حقوق انسانی خود، یعنی حق گزینش، محروم گردیده اند، به نظام حاکم بر آنها اعتماد داشته باشند. آقای رفسنجانی بنظر میرسد که به خداوند خامنه ای یاد آوری میکند که «تردید» نسبت به نظام بوجود آمده است. حال آنکه واقعیت چیزی بجز این است.  رفسنجانی خلاف بعرض فقیه اعظم میرساند. مردم نسبت به این نظام تردید ندارند. مردم سکوت را شکسته اند، راه پیمایی میکنند، چوب و چماق، چاقو و قمه و تیر و تفنگ را بجان میخرند که فریاد بر آورند که ما این نظام، نظام اسارت و بندگی، نظام اسلامی، نظامی که ابتدایی ترین حق و حقوق انسانی را نفی میکند نمیخواهیم. مردم تردید ندارند به آنچه میخواهند و آنچه مطالبه میکنند.

اما رفسنجانی در عین آنکه سعی میکند که جایی در کنار مردم برای خود باز کند، از قدرت و همنشینی با قدرت نیز غافل نمی ماند و با خداوند خامنه ای هم صدا میشود که همه چیز را به «قانون» باید واگذار نمود. اما فراموش میکند که این ولایت فقیه است که قانون است. که قانون همه چیز را به ولایت فقیه واگذار کرده است. این قانون مقرر میدارد که ولایت فقیه تابع هیچ قانونی نیست اما همه قوانین باید تابع امر و فرمان او باشد. یعنی قانون، قول ولی فقیه است. مردم این قانون را هرگز نخواسته اند و نمیخواهند. اگر این مطالبات بر سر زبانها رانده نمیشود بآن دلیل است که لبه تیز شمشیر را مردم همیشه بر گردن خود احساس کرده اند و هنوز هم میکنند. خامنه ای و احمدی نژاد و شرکای حوزه ای شان بخوبی میدانند به محض آنکه شمشیر برنده را از روی گردن مردم برگیرند، بساط ولایت فقیه در هم کوبیده خواهد شد. این است که اینبار نه مردم بلکه همردیفان و همقطاران رفسنجانی هستند که گفتمان او را گفتمان ریا کاری میخوانند، چون نظام اسلامی بر اساس خشم و خشونت بوجود آمده است و پایدار مانده است و از این پس نیز تنها با تکیه بر نیروی قهریه و سرکوب و تحقیر است که میتواند بقای خود را تامین کند. این یک اصل اسلامی است و اصول گرایان هرگز از این اصل حاضر نخواهند بود که انحراف یافته و یا کوتاه بیایند. اصول گرایان برهبری خامنه ای و احمدی نژاد بر خلاف هشدارهای رفسنجانی، سعی میکنند با تکیه بر گرگ های درنده ای که در خیابان ها رها ساخته و به جان و مال مردم حمله برده و هر جنبنده ای را تکه پاره میکنند، بر عمر حکومت خود بیافزاید. ولی تاریخ نشان خواهد داد که آنها دچار اشتباه بزرگی هستند و به نیروی خروشنده مردم کم بها داده اند.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi



 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

حقیقت نهائی!
      


 آیا هست کسی که بداند ساختار یک جامعه "اسلامی" به پایان آمده است و یا ادامه دارد تا قیامت؟ اما، تفاوت در چیست اگر پاسخ مثبت و یا منفی دهیم. چرا که در گذار از جامعه شاهنشاهی به جامعه اسلامی اگر تفاوتی مشهود است در ظاهر است و ظاهر سازی، در دینداری است و دین فروشی، نه در استقلال است و، آزادی و یا شکوفایی اقتصادی. و گرنه هم استثمار است و استعمار، هم حاکم است و محکوم ، هم غنی است و فقیر، هم جانی است و جنایتکار، هم فساد است و فحشا، هم تباهی است و انحطاط، و مصائبی تازه ظهوری که بدانها افزوده شده، مثل "گور زیستی" و، "کارتون خوابی" و "کودکان کار." اوضاع چنان تیره و تار است، گویی آخر زمان فرا رسیده است و هر لحظه ممکن است که امام عج از غیبت خروج یابد. چه کار بآنجا کشیده است که تنبیه و مجازات و اعدام را دیگر بسنده نیست برای پنهان ساختن "حقیقت" به "عقیم " ساختن انسانها متوسل میشوند، شیوه ای برگرفته از نژادپرستان فاشیسم آلمانی.

 پس چیست وجه تمایز بین حکومت معصوم مظلوم با حکومت ظالم  ملعون، بین حکومت خلافت و امامت و یا بین حکومت ولی فقیه و حکومت شاهنشاهی؟

اگر در پاسخ بگوییم تفاوت، در آنچه بدون واسطه بچشم میخورد،  در "حجاب" است و "بی حجابی" و یا اسارت است و رهایی نه به گزاف گفته ايم نه به عناد. چه اگر حجاب، زن از سر بر گیرد و زلف، افشان و رخ و اندام زیبا نمایان سازد، بدون تردید از هم فرو پاشد جامعه اسلامی. دیگر نه زهد  ماند و نه پاکدامنی، نه تقوی و نه پرهیزکاری، باز میگردد بسوی جامعه شاهنشاهی، انجا که زن در پوشش خود مختار بود. وای اگر باده بنوشتی  بآزادی، جامه عزا و محنت از تن برگرفته و پاي کوبی در سرور و شادی، فرو ریزد آن دیگر ستون خلل ناپذیر نظام اسلامی. و هزاران وای دیگر اگر سر باززنی از احکام اطاعت  و فرمانبری، یا بديگر سخن، سر پیچی کنی و نا فرمانی و دهان به "اعتراض" بگشایی، آنگاه زندان است و شلاق و شکنجه، شمشیر شریعت است که فرود میآید و آمده است بر گردن صدها هزار نفر از بهترین اندیشمندان و انقلابیون جوان این کشور. که اعتراض، دعوتی ست به هرج و مرج و بی بند و باری، ترویج لهو و لعب و بیعاری، بی عفتی و عفت سوزانی، "اباحیگری" است و تشویش آفرنینی در اذهان عمومی.

فقها، آیت الله ها و حجت الا سلام های حاکم،  خود کاملا آگاهند که بر اصل اسارت و بندگی قرار گرفته است  احکام فقهی و فقاهتی و یا احکام و موازین شرعی، احکامی خود ساخته و دلبخواهی، بدون مرز و حدود، تغیر پذیرد طبق مقتضای زمان، اساسا بهانه برای گریز قانون و عهد و پیمان. گاهی یک "آری" و "نه" فرق بین محارب است و بی گناه و بین مرگ بود و زندگی. معروف است که هیئت معروف به مرگ در 67 از زندانیان پرسیده میشد که «مارکسیست یا مسلمان» و یا «مجاهد یا مومن.» پاسخ مارکسیت و یا مجاهد تنها راه بمرگ میبرد.

  فقها بخوبی میدانند که اطاعت از احکام فقاهتی، معیار ایمان نه به توحید است و نه به معراج و معاد که خود ظاهر است و از جنس دین فروشی: عبا است و عمامه، تسبیح و سجاده. لباس سالوس است لباس فقاهتی، نه لباس خرد و خود فرمانی و یا ایمان بذات الهی. فقها زندگی خود وقف آموختن و آموزش احکام کنند و امر و نهی الهی. تقلید و تبعیت واجب کنند، ترویج و تبلیغ نمایند دینداری و اسارت و بندگی. همه هرچه هست از احکام گویند، این باید و آن نباید کنی، حرام و مکروه این است حلال و مستحب آن. نجس این است و پاک آن. چشمها را بسته باید تسلیم شوی و اطاعت کنی.  به رکوع و سجده در افتی،  در نهایت عجز و ذلت از دات الهی مغفرت طلب کنی. فقهای انقلابی از انسان بودن و سر اراده آزاد انسانی، از خرد و خود فرمانی، بعمد غفلت کنند ، چه تنها خرد و خود فرمانی است که رهایی از يوغ احکام ببار آورد و ممکن سازد میثاق اجتماعی. آزاد نماید نیروی  آفرینش و خلاقیتهای انسانی.  بیهوده بین خالق، و مخلوق خود را واسطه کنند آیت الله های مقدس  و جدا و بیگانه سازند فقها، خالق را از مخلوق. چرا که مخلوق، خالق است و خالق، مخلوق. این است توحید، حقیقت نهایی.

روشن است که احکام فقاهتی، رمز دوگانگی است و بیگانگی. بدون خرد و خود آئینی، احکام الهی  پوچ است و زا ئد و باطل.  چیزی را نجوید مگر کنترل و سلطه کامل بر رفتار و گفتار و پندار انسانی. در خرد است و خود فرمانی، همه هرچه راستی و درستی و در احکام است و در قواعد شریعت اسلامی، همه هرچه کژی و کاستی، پستی  و پلیدی. در خرد انسان است و خود فرمانی، همه هرچه عشق و آزادگی، صداقت و شیفتگی و در احکام فقاهتی  است همه هرچه خدعه و نیرنگ، فریب و رياکاری.
     
 بنابراین، روشن است که نفی فقاهت، به نفی اخلاق و فرهنگ تسلیم است و اطاعت، امتناع از فرمانبری است و از تقلید و تبعیت. از تصور يک جامعه رها از دین  و آزاد از احکام فقاهتی نباید  دچار کابوس و وحشت شوی و نباید که بخود تشویش و اضطراب راه دهی. چون اگر در پی رستگاری حقیقی هستی، باید که روح و جان خود آزاد سازی. چه سود، اگر چشم بسته و همچون بره ای بیگناه گردن بر احکام فقاهتی نهی و به توحید و رسالت و امامت و قیامت باور آوری چنانکه گویی حقیقت ست غائی  ؟ در نهایت دوزخ و بهشت افسانه ای بیش نیست از برای ساده دلان و خوش باوران، ابزاری بیش نیست در دست سلطه گران و صاحبان شمشیر و شریعت. و این خرد است و خود فرمانی که بر تاریکی و کوری فائق آید و به ثمر رساند آزادی و بینایی، دانایی و روشنایی.  دادن تن به احکام الهی نه به سعادت دنیوی انجامد و نه رستگاری اخروی، بلکه به اسارت انجامد و بندگی . همین بس که نیم نگاهی بیاندازی به جوامعی که مهد اسلام اند و تمدن اسلامی. در کدام گوشه ای از این تمدن پهناور میتوانی حقیقتی را بیابی برتر از فرا خوانی بسوی لا الله الا الله بر زبر شمشیر درخشان اسلامی
   
 پس اگر تکلیف خود با فقهای حاکم روشن خواهی ای هموطن، باید که خود بینا و دانا سازی، هراس بخود راه ندهی و بانک بر آری که زمان آن فرا رسیده است که قیامت اعلام کنیم. که چه جای نگرانی ست. بگذار که جامه سالوس و ریا بر کنیم، تن آزاد و جان خود از پلیدی و پلشتی رها سازیم ، زلف ها افشان و باده بنوشتیم براستی، پایکوبی کنیم و ایمان آوریم. بگوئیم، رسا و گیرا بگوئیم، و هزاران بار مکرر بگوئیم، که احکام شریعت لغو، و قیامت را اعلام کنید. که این راه رهائی است از يوغ فقاهت و آزاد سازی جامعه از اخلاق تسلیم و اطاعت و از فرهنگ بندگی و عبودیت. که این  راه نجات است از کوری و تاریکی، که ای هموطن این ست راه صعود بقله بلند انسانیت و آزادی. این است حقیقت نهایی

 

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

firoznodjomi.blogpost.com

rowshanai.org


ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

دینفروشان دیروز
 فرمانروایان امروز










فرمانروایان امروز بر سرزمین ایران، آیت الله ها و حجت الا سلام ها هستند، نیز فقها، علما، امامان جمعه 
و طلاب حوزه های علمیه در نقاط مختلف کشور. فرمانروایان امروز بر جامعه ایران، همه دارای دانش و معرفت الهی، تبلور "اخلاق اسلامی و جلوه معنویت اند. چنان نمایند که در شناخت خداوند و کلام مقدس او غوطه ور شده، از خود دوری جسته و در خداوند تحلیل رفته اند.  بی دلیل نیست که به مرتبه «آیت الله» و «حجت» اسلام رسیده اند، بقله علم و دانش الهی، چنانکه  نشانه ای از الله و در بیشتر مواقع حلوه او گردیده و یا برهانی بر حقانیت اسلام. فرمانروایان امروز، علم الهی و یا شریعت دین را در حوزه های علمیه میآموزند، در شهرهای، بعضا مقدس، مثل ، قم و مشهد و یا شهرهای بزرگ و کوچک در سراسر کشور از جمله اصفهان و شیرازو تبریز. در واقع فرمانروایان امروز حافظ و نگهبان شریعت و متولی دین بوده اند، صدر نشین قشری در جامعه معروف به "روحانیت،" قشری که حرفه شان دین بود، یعنی که از راه "دینفروشی" ارتزاق میکردند. بعبارت دیگر، فرمانروایان امروز دینفروشان دیروز اند.  

حرفه دینفروشی آغاز شود با طلبه شدن و طلبه گری. با آموختن مقدمات زبان عربی، صرف و نحو آغاز گردد تا رفته، رفته به آموزش«اصول کافی» و دروس دیگر فقهی در دامن حجب الا سلامی برسد.  اگر هوش و ذکاوت داشتی در گزافه گویی و مبالغه در "ب " و " حمزه " در ترکیبات مختلف اسم الهی، در ماهیت رحمان رحیم و رب العالمین؛ در تفسیر و تاویل کلمات الهی، بازاری خواهی داشت پر برکت و مشمول رحمت خدایی. در آنجا ست که میتوانی خود را به مرز خدایی برسانی، یعنی به رمز و رموز کلمات الهی آگاه گردی و  به حقایق نهانی و  تمام ناشدنی الهی پی ببری. تدبیر و حکمت الهی را در امور دنیوی و مافوق آن براحتی بخوانی. در اینجا ست که به اجتهاد رسی، یعنی به آن مرتبه ای که بدان وابسته میشود زنده ماندن و زندگی. یعنی که در اینجاست که در دینفروشی باستادی رسی. در این جا ست که دینفروشان میتوانند نور و درونمایه خدائی را از خود بروز دهند، به طلبه های جوان تر درس تقلید و تبعیت بیا موزند  و تسلیم و اطاعت، که شرط لازم و ضروریست در کسب علم دینفروشی. یعنی که رساله توضیح المسائل به نگارش در آوری و به درجه و مقام آیت الهی نائل آیی، مسیری که هم اکنون در سوی کاخ نشینی است و فرمانروایی.

زمانیکه در حوزه ها و حجره ها میزیند، از سهم امام و درآمدهای املاک موقوفه، اعانه و صدقه بازاریان، حلال نمودن مال حرام، ارتزاق میکردند و به بخور و نمیری راضی بودند. باین دلیل استقلالی  داشتند نسبی. خیلی محتاج دریوزگی قدرت نبودند. زمانیکه حوزه ها به سهم امام و صدقه و اعانه وابسته بودند، حساب و کتابی از در آمدها و هزینه های خود نگاه نمیداشتند. مجتهدین نقدی دریافت و  زیر تشک نگاهداری میکردند و بشکل نقدی به مصرف تامین حوزه ها، پذیرش طلبه های جدید و تهیه  معاش آنها میرساندند(هزینه ها از بودجه دینفروشی). بودند بسیاری که وابسته بقدرت بودند بی آنکه نام و چهره خود پنهان کنند. دینفروشان حرفه ای چون خود را غرق مینمودند در آموزش رمز و رموز کلام و شریعت الهی، احادیث نبوت و روایات امامت، معاف بودند از خدمات بیگاری و اجباری در ارتش شاهنشاهی. از گرفتن شغل و تن دادن به کارهای تولیدی نیز از دولت معافی اخذ نموده بودند. این باجی بود که قدرت به دین با طیب خاطر به قشر روحانیت و یا قشر دینفروشان می پرداخت.


روشن است که حوزه های علمیه و مکتب خانه ها،  نه مکان پرس و جو است و نقد و کاوش و نه محل چند و چون  و کنجکاوی. مثلا  نتوانی انگشت ابهام و حیرانی بر لب گذاری و سوال بر انگیز ی بر سر دس مجتهد  که براستی این چه خدائی ست که بسیاری از صفات و خلق و خویش همچون سیره و خلق و خوی دیکتاتوری ست قهار. در حرف رحیم است و مهربان در عمل پر از خشم است و خشونت. از  تبه کاران یعنی آنان که در یکتایی و یگانگی اش شک و تردید کنند انتقام جویی کند و آنها را در آتش دوزخ می سوزاند؟ که این چه خدایی ست که اگر از او وحشت نکنی و ترس او را در دل جا ندهی، ترا در ته دوزخ اندازد که نه یک جان بلکه صد ها بار جان دهی و بار دیگر جانگیری. سوزاند ت در آتش، شکنجه ات دهد نه یکبار بلکه هزاران هزار بار تا ابد، گر از شریعت او رو ی بر گیری. یعنی اگر از حمد و ستایش و سائیدن پیشانی خود  بر خاک پایش گریخته و به خواهش ها و تمنا های نفس خویش گوش فرا داده باشی. آیا این خدا پرستی ست و یا خود پرستی، سوالی نیست که خطور کند از ذهن طلبه زیرا  که او آموخته است فن آوری در حرفه ی تقلید و تبعیت و پیروی. طلبه نتواند بپرسد از مرجع ش که خدا را چه به جباری و انتقام جویی؟ مگر نه اینکه این انسان است که جباری کند و انتقام جوید و به خون کشد، کشنده را، خدا اما چرا چنین کند؟ حوزه ها یا مکتب های الهی هرگز نبوده اند جایگاه بدعت و نو اندیشی. بلکه نهادهایی بوده اند حافظ و نگهبان راه و روش سنتی و کهنه پرستی، جمود و واپسگرایی، یعنی شریعت اسلامی. اما، حقیقت آن است که تنها با فریبکاری ست که میتوانی دین را بفروش برسانی.

اگر بگوییم حوزه های علمیه آرامگاه سخن و گفتار در باره انسان است و وجود و هستی و نیستی او، چیزی به عناد نگفته ایم. در جستجوی شناخت الله است که طلبه در حوزه های علمیه گام می نهد، نه انسان و جهانی که ساخته دست انسان است. طلبه میآموزد و به شناسایی آن می پردازد که هست و وجود دارد، که چیزی نیست به جر الله که همه چیز با نام او آغاز میشود و با نام او پایان مییابد. اول و آخر، هستی و نیستی الله است. الله است که همه چیز است و بشر هیچ است و نیست. اما در حوزه است که میآموزد که چگونه میتواند با بفروش رساندن دین؛  نماینده الله و یا ولی فقیه و فرمانروای یک جامعه شود و حق حاکمیت بر جامعه را بدست آورد.

این بدان معناست که همین بس که از حوزه علمیه برخواسته باشی داری همه دانشهای تخصص برای مدیریت  اداره موسسات جامعه ای که سعی میکند که از قافله تمدن بیش از این عقب نماند، بدست آورده ای . بعبارت دیگر، برای اینکه بتوانی مدیریت نظام قضایی جامعه را بعهده بگیری، نیازی به مطالعه در تامین و گسترش حق و حقوق انسانی و در یک موسسه معتبر، نیستی. مثلا ، آیت الله صادق لاریجانی، بواسطه کدام کمال و شایستگی بر صدر عدالتخانه این کشور نشسته است؟ آیا نشانی هست که او دانایی و توانایی لازم را برای گسترش داد در جامعه دارا می باشد؟ همنین را میتوان در باره وزارتخانه ها و روسای نهاد های دولتی از جمله وزارت اطلاعات، ابراز نمود. فارغ التحصیلان حوزه های علمیه چون علم "کافی" که در "روایات" امامان، پس از احادیث و سنت پیامبر نهفته است، آموخته اند، نیاز به کسب هیچگونه تخصصی نیستند. آنها هم بر سپاه پاسداران نظارت دارند و هم بر نیروها  و سازمانهای امنیتی و فرهنگی و افتصادی کشور.

از این حوزه ها و حجره ها ست که فرمانروایان امروز بال و پر گرفته و سراسر جامعه را به قلمرو خصوصی خود تبدیل ساخته اند. هیچ نهاد و موسسه ای نیست که تحت سیطره و سلطه دینفروشان حرفه ای برخاسته از قشر "روحانیت "  نباشند. بر راس جامعه، مظهر اسلام، ولایت فقیه قرار دارد. ولایت فقیه از حجره به کاخ نقل مکان داده است. کلام الهی را  بر یکدست برافراشته و در دست دیگر شمشیر تیز و برنده، آماده که بر هر گردنی فرود آید و هر سری را به تقلید و پیروی از  رسالت بر زمین افکند. فقیه و عالم همچون گذشته فتوای حلال و حرام صادر نمیکند بلکه فرمان جنگ و تخریب و ویرانی،  کشتار و اعدام  و مجازات نیز میدهد. در تاریخ ایران شاهان خودکامه ای همچون ولایت فقیه، خشن و کین خواه وجود داشته اند، اما جلوه ی الله و جانشین امام نبوده اند و یا بکلامی بهتر دینفروش نبوده اند. چه، در چنین جایگاه رفیع و مقدسی است که فقیه میتواند هر فرمانی که اراده کند،از عزل و نصب رئیس و  وزیر و مامورین گرفته تا مجازات و اعدام محارب، آنکه بجنگ الله رود، صادر نماید. فرمان او قانون است. او تبلور قانون است و قهر و قدرت الله، خدایی که بجز او هیچ کس دیگری نیست. تا زمانیکه امام خمنینی بود هیچکس دیگر وجود نداشت. چون آخرین حرف، حرف او بود. همچنانکه امروز نیز خدا خامنه ای، خدایی ست بی همتا. همه چیز، هست و نیست و هرچه هست از او آغاز میشود و باو ختم میشود. او فرمانروای کل قوا ست، کل شیء قدیر.

شورای نگهبان و یا شورای فقاهت، هم نهاد های قانونی را در تحت کنترل دارد و هم نهاد های اجرائی. هم انتخاب شونده را بر گزیند و هم بر انتخابات نظارت دارند. هر فرد منتخب باید که به تایید شورای فقها رسیده باشد. آنها میتوانند به پیشینه و سلوک و بینش و دینداری او به تفحص و جستجو به پردازند. این است که اشخاصی را که شورای فقهای نگهبان بر میگزینند به حجت الا سلام بیشتر شباهت دارند تا یک مدیر نهاد بوروکراتیک اداری، مثل آقای رئیس جمهور و یا سردار پلیس سابق تهران، محمود احمدی نژاد و سردار اسماعیلی مقدم.

ولی فقیه شخصا نیروهای انتظامی و امنیتی ، اطلاعاتی، جاسوسی و بسیجی را در کنترل خود دارد. نماینده های ش در تمام این سازمان ها حضور دارند.  کلیه منابع طبیعی و ثروت ملی، همچنین درآمد هنگفت حاصل از فروش نفت و گاز در انحصار و مالکیت ولی فقیه و کارگزاران او قرار دارد. بدلخواه خود هزینه کنند بی آنکه مجبور به حساب دهی باشند. امام های جمعه که شهرها  و شهرستانها، بخشها و قصبه ها و روستاهای کشور را تحت نظارت  و کنترل خود قرار دارند، همه برگزیده ولایت فقیه هستند و تحت نظارت دستگاه بیت رهبری اند.  نمایندگان ولایت فقیه نه تنها در نیروهای انتظامی و امنیتی و اداری حضور دارند بلکه نیروهای تولید صنعتی و فرهنگی نیز به فرمان آنان بگردش در میآیند. آنها نه تنها مالک بر کارخانه ها هستند بلکه نهاد های فرهنگی و علمی را تحت اختیار خود دارند، از دانشگاهها گرفته تا دبستان ها  و دبیرستان ها، از نشر کتاب و روزنامه گرفته تا فیلم و تاتر و موسیقی. رادیو و تلویزیون البته که ملک خصوصی دینداران حرفه ایست. که بکار گیرند در پرورش بندگی، یعنی پذیرش حقارت و خواری، و اخلاق جهاد و شهادت پروری، یعنی مهارت در خشم و خشونت و خونریزی، غرق در تعصب و خود بینی. این نمودی ست مبتنی بر هؤمونی استبداد مضاعف دین و قدرت، که مظهر آن هیچ کس نیست مکر نهاد فقاهت.

حجره نشینان حوزه ها، آیت الله ها، حجت الا سلام ها، امام جمعه ها و طلبه ها و یا      فریبکاران حرفه ای، فرمانروایان امروز در جامعه ایران هستند. فقاهت دیگر آن نهاد پیشین سنتی، مرکز آموزش و پرورش علم و علوم الهی (دینفروشی) نیست.  این نهاد به رهبری ولایت به مقر فرمانروایی، تبدیل شده است. اگر پیش از این حوزه های فقاهتی بر ذهن و آگاهی و هویت و فرهنگ ایرانی سلطه انداخته بودند، امروز نگهبان شریعت هستند و نظم و انضباط اجتماعی . آنها هم قانون اند و هم ابزار قهر و قدرت و خشم  و خشونت را در دست دارند. فرایضی را که در گذشته به میل و اختیار خود انجام میدادی، امروز یک امر اجباری ست، مثل حجاب و جدایی جنسیت ها. احکام دینی مثل حجاب و مصرف باده شیدایی دیگر پند و اندرز نیست، تیغ است و تازیانه، تنبیه است و مجازات، بند است بپای انسانها.

آیت الله ها و حجت الا سلام ها هستند که دادگاه های عدالت را در اختیار تام  خود دارند، بنام الله است که خطا کاران را محاکمه کنند و شلاق زنند و بدار مجازات می آویزند. فریبکاران حرفه ای دیگر به سهم امام و صدقه و اعانه و در یافت وجوهات نیازمند نیستند. چرا که خود توزیع کننده رزق و روزی اند. درست است که نهاد های ساخته دست غرب مثل قانون اساسی و قوای سه گانه و نهاد های وزارتخانه ها مسئولیت اداره کشور را بعهده دارند. اما همه آنها از انجام وظایف خود باز ایستند اگر به وظایف خدا پرستی خود بی توجهی کنند و از اجرای شریعت الهی لحظه ای غفلت ور زند. نظام ولایت فقیه، نظام دفاع از حق و حقوق الهی است. عدالت وقتی بر قرار میشود که الله بحمق و حقوق خود برسد و آن زمانیست که محارب بدر مجازات آویخته شود، موی زن افشان نگردد، مال کسی بغارت نرود، زور دار به مرادش نرسد و زناکار سنگسار شود و از هر طرف یکدست و یک پای سارق بریده گردد.

فرمانروایان امروز بر جامعه ایران، نه به شیوه پیشینیان، کلاه خود بر سر دارند و  نه زره در بر. نه مانند همقطاران متجدد شان کراوات می بندند و عطر و ادکلن بخود میزنند. حتی آنان که از بیرون از حوزه و بدون گذراندن دوره طلبه گری، در دانشگاه ها تحصیل کرده و به اجتهاد رسیده اند، از پوشیدن پیراهن یقه دار هم خود داری میکنند. مثال خوب، رئیس جمهور پیشین است و  سراسر هیئت کارگزاران حکومت دین که ژنده پوشی و چرکین نمایی را الگوی دینفروشی قرار داده بودند. چرا که ظاهر سازی یک ضرورت و اصل دینفروشی. است. فرمانروایان حاکم بر سر زمین بلا  خیز ایران فروشند گان زهد و تقدس اند.

آیت الله ها و حجت الا سلام ها که از حوزه های علمیه بر خواسته اند و  در کاخ ها سکنی گزیده اند، ظاهر سنتی خود را حفظ کرده اند. اگر چه ابزار  قهر و قدرت در انحصار خود دارند و دست هایی آلوده، با این وجود نماد  و تبلور "روحانیت" اند. یعنی که بریده اند از این دنیای مادی و فانی. نه  به مال و ثروت دل می بندد و نه به قدرت. پوشاکی دارند ساده و بی ریا، عمامه ای است و عبایی و قبایی، جامه ای عاری از آلایش و پیرایش. بدون هرگونه زینت و زرق و برقی. مجبور نیستند که البسه خود را به بوتیک های معروف پاریس و میلان سفارش دهند. استاد خیاطی در دکا نی محقر هم میتواند عبا و قبا و عمامه را بر سر هم کند. عبا و قبا و عمامه را باید یک لباس سنتی و بومی دانست. امامان و پیامبران که کت و شلوار و کراوات بتن نمیکردند. کت و شلوار و کراوات ساخت انگلیسی ها ست و ریشه استعماری دارد. به تقلید و تبعیت از امامان است که  نعلین و دم پایی استفاده میکنند، نه کفشهای براق ساخته شده از چرم های ور نی و آنچنانی. بعبارت دیگر، آنها، یعنی آیت الله ها و حجت الا سلام ها، علما و فقها و طلبه های حوزه های علمیه، سر تا پا نشانی هستند از سادگی و بی آلایشی، از وارستگی و معنویت و فروتنی چنانکه میتوانی بیشتر از چشم خود به آنها اعتماد کنی. نه شمشیر خون آلود یزید را در دست آنها ببیی و نه میتوانی غارت و چپاولگریشان را را بر ملا و مچ آنها را باز کنی. فریبکاری نه تنها حرفه ی آنها ست بلکه ذات شان از فریب سرشته شده است، از دین، از اسلام.

محاسن این فرمانروایان، مردان زاهد و عابد، مطهر و پاکیزه بنظر رسد و مقدس و آسمانی. ریش مرتب و منظم دارند و  پیشانی های پینه بسته شان حکایت کند از سجده های طولانی و میزان تسلیم به اراده الهی. هرگز نه در اندیشه زیبا ساختن چهره خویش اند و نه در آئینه شمایل خود را بنگرند. با اینکه دارای چشمهایی هستند پاک  و پاکیزه و نافذ، به هیچ چیز خیر ه نشوند و یا حتی نیم نگاهی هم نی اندازند به چیزی و یا اندام غریبه ای بمنظور شناسائی. هیچ چیز نیست که نظرشان را بخود جلب کند. بویژه از نگریستن در چهره زن پرهیز کنند، حتی از نگریستن به همسر خویش خود داری جویند. بزیر می نگرند مبادا که در بالا چشمشان به چیزی افتاد گنه آلود و وسوسه انگیز و شیطانی. حال آنکه در آئین فقاهتی، یا آئین دینفروشان هیچ مکروه ی نیست که مشروع نشود و نه هیچ حرامی هست که حلال نشود. ربا، سود بازرگانی میشود و زنا امر خیر محللی.

فرمانروایان امروز نه هر گز در کاخهای مجلل دیده میشوند، و نه در جشن و سرور و شب نشینی ها به سلامتی یکدیگر می و باده نوش جان میکنند.  طعام  آنها نه از زیر دست سر آشپز های فرانسوی بیرون آید و نه چلو خورش است نه بره بریانی. پنیر مانده را با  تیکه نانی بیات میل کنند و یا شکم را بطور کلی از طعام تهی نگه میدارند که در آن نور معرفت ببینند. گو اینکه چهره شان حکایت از اشتهایی سرکش و سیری ناپذیر میکند و از سهم هر مال دزدی ثروتی هنگفت انباشته کرده اند.

زن در زندگی آنها (آیت الله ها، حجت الا سلام ها، علما، فقها و طلبه های حوزه های علمیه و همچنین مجتهدین دانشگاهی) جایی ندارد. هرگز آنها را در کنار زنان شان مشاهده نکنی. عاشق نشوند و به زنان شان هرگز عشق نورزند. آنها عاشق خدا هستند و به خداوند عشق میورزند. دل به  پیامبران داده اند و امامان. با زنان شان هم آغوشی کنند اما در راه رضای خدا و تولید نسل و با چشمان بسته، نه به منظور لذت و فرو نشاندن غرایز سرکش و لجام گسیخته(شهوت). آنها پیوسته در جنگ و ستیز هستند با غرایز و امیال درونی. گریز انند از خواهش ها و تمنا های نفسانی، بویژه آنچه شهوت برانگیز است و رضای تن را فراهم آورد. آنها بر آنند که نفس خود را باید نابود سازی تا به کمال انسانی برسی و به الله بپیوندی.

 مجتهدین فرمانروا، از شنیدن نوا و الحان دلنشین موسیقی پرهیز کنند. از صدای ساز و ضرب، پایکوبی و طرب و شادی بیزارند. آلات موسیقی در نزد ایشان آلات بی خبری ست. آلات لهو و لعب است. آیا تاکنون شنیده اید که طلبه ای تار و یا سه تاری را در گوشه حجره خود در حوزه ایکه تحصیل علم الهی کند، نگاه دارد و یا به زخمه های دل انگیز آن گوش فرا دهد؟ آیا هرگز آوای دلنشین اکبر گلپا یگانی و یا شجریان و محمد اصفهانی، نمی گوییم حمیرا و هایده و مهستی را از بلند گو ها و گلدسته های مساجد و اماکن دینی، شنیده اید؟ که آنها جهنمی هستند و شنوندگان شان دوزخی. آیا هرگز آوایی بجز تسلیم و اطاعت و دعوت به بندگی و عبودیت، بگو ش رسیده است از آن گلدسته های  سر بآسمان کشیده که از دنیای خواب و رویا  بیرونت آورد. که در صبح سحرگاهی در گوشت فریاد کشد برخیز، طهارت و وضو گیر، غسل جنابت لازم است اگر شب پیش دچار انزال شده و یا با همسر خویش هم آغوشی کرده باشی.  سپس فرمان دهد بر زمین افکن خود را  در برابر الله و سجده نموده و بندگی بجا آور پیش از آنکه زندگی آغاز کنی. در نیمه ی روز، یعنی آنزمان که گرسنه است شکم و تشنه است لب، بار دیگر فریاد و نهی اذان از آن بلندی های گلدسته به گوش ات رسد که مبادا یاد الله و ابراز عبودیت در برابرش را از ذهنت بزد ایی. امر کند بشتاب به سویش که اول باید او را بستایی  و حمد گویی اگر خواهی که از خشمش در امان باشی. غروب آفتاب نیز بار دیگر فرمان جار کشیده شود و به گوش جنبندگان رسد از گلدسته های مساجد. فرمانروایان امروز بر جامعه ایران فقط از تریبون های قدرت فرمان صادر نمیکنند بلکه از گلدسته ها نیز ما را باطاعت و فرمانبرداری و حفظ نظم و انضباط فرا خوانند. امروز گلدسته های مساجد هستند که نماد قهر و قدر تند. امروز عبادت نیست خدا پرستی ، سیاست است و قدرت با ابزار دینفروشی.

 با اینکه طلبه ها هم اکنون از حوزه ها به بیرون زده اند و در صدر کلیه نهاد های اجتماعی و اقتصادی و نظامی و امنیتی و فرهنگی قرار گرفته و به وظایف اختصاصی مدیریت جامعه اشتغال دارند، با این وجود، بنا برملزومات حرفه دینفروشی، بیزاری خود را از یک سلسله از فعالیت ها در جامعه با دوری جستن از آنها نمایان میسازند. مثلا به تاتر و سینما هرگز گام ننهند و در کنسرتهای موسیقی شرکت نکنند، اگر فرمان لغو آنرا صادر ننمایند و تولید کنند گان هنر را مورد لطف و عطوفت فرمانروایی قرار ندهند. البته که دوست داشتند که موسیقی، تاتر و سینما و یا چیزی که ابزار لهو و لعب و بی خبری و بی بند و باری، مینامند اصلا وجود نداشت. چه باید کرد که کمی دیر به فرمانروایی رسیدند. در استخراج هنرها  از زندگی و حرام و ممنوع ساختن فعالیت های هنری، کمی دوراندیشی از خود نشان داده و جانب مصلحت را برگزیدند و به زیست زیر زمینی آنها رضا دادند. یعنی وقتی که روحانیت از حجره ها و از درون حوزه های علمیه به بیرون خزیدند و کاخ نشین شدند از سر ضرورت پذیرفتند که هنر ها را استعمار، عمیقا آلوده نموده و در مان و یا نابودی آن در زندگی اجتماعی به زمان طولانی تری نیازمند است. بی انصافی ست اگر بگویی که مردان روحانی و نورانی از نوای دلنشین موسیقی لذت نبرند و کیف بآنها دست ندهد. آنها از شنیدن قرائت قرآن بوجد و سرور در آیند و گاهی از خود نیز مهارتی بسزا بمنصه ظهور رسانند هنگام روضه ی عاشورا و مرثیه خوانی. از هنر بازیگری و تاتر و نمایش، تعزیه خوانی و پرده داری را البته مجاز دانند و گرنه آنها نیز چیزی نیستند مگر انحراف از راه مستقیم و الله پرستی.

بنابراین، فرمانروایان ساکن کاخها، صاحبان قهر و قدرت ریشه در حوزه و حجره و مسجد دارند، نهادهای کهنسال دین فروشی، و از همان اماکن است که فرمانروایی میکنند. یعنی که دین و قدرت وقتی با هم در آمیزند و یکی شوند، نمیتوان آنها را از هم جدا ساخت و با آنان جدا گانه وارد کار زار شد. وقتی حوزه ها و مساجد به مقر فرماندهی دینفروشان تبدیل شده اند، آیا هنوز باید در پی ویرانی کاخها بود؟ آیا هنوز باید به سکوت تن دهیم و از اندیشه ویرانی حوزه ها و مساجد، سبب اصلی استعمار داخلی و تداوم جمود و واپسگرایی، اجتناب ورزیم؟ آیا میتوانیم رهایی یابیم و عروس آزادی را در آغوش گیریم بدون آنکه بساط دین و حوزه های علمیه را در هم فرو کوبیم؟ بدون آنکه حرفه ای زائد و انگل را یکبار و برای همیشه از صفحه ی تاریخ محو نماییم؟ آیا هستی ایرانی وابسته است به هستی شریعت الهی؟ آیا حکومت ولایت باید ادامه یابد تا قیامت؟ پاسخ شما چیست ای خواننده ی ایرانی؟

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi

                                                                                                                            



ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

شاه گور خود کند و
ولی فقیه گورکن خویش شود و دین!


پاشیدن بذر آزادی و حقیقت جویی در زمینی خشک و بایر، بیش از هر چیز نیازمند دور نگری ست. کار امروز و فردا نیست. راه دراز است و پر پیچ خم. به سیل و بارندگی های شدید نیز نمیتوان امید بست. سرزمین ما به خشکزاری تبدیل شده است که برای بارور شدن صدها سال برآن سیل باید جاری گردد.

اما، این نیز بگذرد. چه روحانیت با صعود بر منبر قدرت گورکن خویش گردیده است. مگر شاهان دیگر از جمله پهلوی دوم گور خود را نکندند؟ مگر دیکتاتورهای کشورهای هم کیش گورکن خود نبودند، از صدام حسین در عراق گرفته تا قذافی در لیبی. همه آنان در شهوت قدرت به نقطه غیر قابل بازگشت رسیده بودند. چنان باسارت قدرت در آمده بودند که می پنداشتند، رها از آن چیز جز سرنوشتی محتوم نبود، سرنوشتی که سر انجام بدان دچار شدند. صدام حسین را همچون موشها بزیر زمین، در اعماق تاریکی ها همنشین با مار و مور شده بود و معمر قذافی در لوله های فاضلاب پناه گرفته بود. هیچیک از آنان حرمتی برای حکومت قانون قائل نبود. قدرت قانون بود. در حکومت دین، اما، ولی فقیه نه تنها گور خود کند، گور کن دین نیز میشود. اگر بشار اسد به سرنوشت صدام و قذافی دچار نشده است به دلیل برخوردار بودن از حمایتی ست ناشی از وحدت کافران روسی با متولیان دین در ایران بوده است. با این وجود، اسد نیز نه تنها گور خود را میکند هم اکنون گور سوریه هم کنده است. آیا اگر شهوت قدرت ذره ای فرونشسته بود در اسد و به ندای تظاهر کنندگان گوش فرا میداد، آیا امروز شاهد چنین فاجعه ای میشدیم. تردید مدار که اگر ابعاد خشونت و بیرحمی چنین گسترده است بآن دلیل است که جنگ قدرت با جنگ دین نیز آمیخته است.

پس از گذشت نزدیک به 40 سال از استبداد مضاعف دین و قدرت، این باور که گورکن نظام شاهنشاهی نه شاه، خود بلکه قدرتهای جهانی از جمله امریکا و انگلیسی بوده اند، باوری ست که جان تازه ای پیوسته در آن دمیده میشود. بعضا، بر روح جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا و وزرا و مشاورین و نظامیان او لعنت فرستند و نفرین کنند که شاه را از تخت شاهنشاهی برگرفتند و تاج فرهی را بر فراز عمامه آیت الله خمینی نهادند. برخی نیز بدترین ناسزاها را نثار بارک اوما، رئیس جمهور امریکا که پس از 8 سال در حال فرود آمدن از مسند قدرت است، میکنند که چرا بجای آنکه به پشتیبانی جنبش مردم برخیزد و طرح براندازی حکومت اسلامی را باجرا در آورد با کارگزاران آن به صلح و مذاکره می پردازد و به ابقای آیت الله ها در قدرت امداد رسانی میکند.

"توطئه باوری" البته که بازتابنده بینشی ست توجیه کننده گریز از مسئولیت و پنهان ساختن ضعف و ناتوانی، نادانی و سیاست زدگی. توطئه باوری در فرهنگ ما یک بیماری دیرینه است و مختص به فرهنگ ماهم نیست. جامعه هرچه ضعیف و وامانده، توطئه باوری در ان بارورتر و غنی تر. در اینجا قصد این نداریم به پدیده توطئه باوری بپردازیم، همین بس که بگوییم، معمولا توطئه باوران خود را دانا و آگاه به وقایع و رخدادهایی در بازی سیاست نشان میدهند که ساخته و پرداخته تصورات است. چه اگر توطئه بود چگونه کسی میتوانست از تمام جزئیات آن با خبر باشد. فعالیت ها و رفت و آمدهای مشاورین نظامی و سیاسی در دربار شاهنشاهی در آخرین لحظات قبل از فروپاشی بان دلیل افزایش یافته بود تا از زوال شاه جلوگیری شود. پژوهشگری که میگوید سالیوان سفیر آمریکا در ایران در 1978 به شاه ایران صراحتا گفته است باید بزودی ایران را ترک کند و پیشنهادهایی از این دست از سوی دیگر قدرتهای جهانی را بعنوان سند ارائه میکند که نتوان وجود توطئه را در براندزی شاه نادیده گرفت.

آنان که دامن باین باور میزنند که گور نظام شاهنشاهی بدست آمریکا و انگلیس کنده شده است، باید شاهنشاه "آریا مهر" را مترسکی فرض کنند عاری از اراده انسانی، چنانکه گویی در اقتدار شاه نبود و خود شخصا همانگونه که همیشه وانمود میکرد، تصمیم گیرنده نبوده است؛ گویی که شاه  همچون ناخدای قهرمان یک کشتی هرگز کشتی را قبل از آنکه غرق شود زودتر از سرنشینانش ترک نکرده است؟ افزوده بر این، ارتش شاهنشاهی رفتاری را از خود نشان داد بازتابنده ماهیت معمار اصلی خود که کسی جز  شاه نبود. به سخن دیگر، شاه حتی نتوانسته بود روی وفاداری ارتش خود حسابی باز کند. وقتی که بزرگ ارتشتاران پا بگریز گذارده است، چه انتظاری میتوان از فرماندهان فرمانبر او داشت؟ رهبران ارتش نیز به فراخوان خمینی به تسلیم در ازای امان و امنیت، پاسخ مثبت داده و با پای خود به قتل گاه رفتند. در واقع، ساختار حکومت ولایت با ریختن خون سران ارتش شاهنشاهی، آغاز گردید. آیا ژنرالهای آمریکایی در گوش رهبران ارتش خوانده بودند که از مقاومت دست برداشته و تسلیم شوند؟ آیا باید شرمسار و شرمنده باشیم و یا بخود مفتخر که شاه ما همچون ناخدای کشتی ای که هنوز غرق نشده رودتر ازهمه خود را نجات داده است.   

رژیم شاه، رژیمی که پس از انقلاب "رو سفید" از آب در آمده است قرار بود جامعه را به مرزهای "تمدن بزرگ " برساند، سرزمینی برسازد پیشرفته تر از ژاپن، حال آنکه شرایط را برای بازگشت به دوران نظام فرمانروایی و فرمانبری بر اساس شریعت اسلامی، تسلیم و اطاعت و فرمانبری هموار نمود نه برای شکوفایی اقتصادی بلکه برای در آغوش کشیدن عبودیت و بندگی. مردم بجای آنکه ارزشهای جامعه ای پویا و نوین گرا را بپذیرند و به حکومت قانون خو بگیرند، بازگشت به گذشته و نوین سازی آنچه را که قرنها پیش باید مومیایی میشد، در آغوش کشیدند و باستقبال مومیایی شدگان رفتند.

پشت کردن به اصلاحات شاه و لعن و نفرین او و خاندانش، کنشی بود فراطبقاتی و از ابتدا "هژمونیک." نه تنها ساده دلان باورمند در این پس روی با مشتهای گرده کرده گام نهادند بلکه تمامی احزاب و سازمانها و گروهای سیاسی، بویژه احزاب چپی پیرومکتب مارکسیست لنینیست برهبری حزب توده و احزاب دموکرات و لیبرالی برهبری نهضت آزادی، تسلیم و اطاعت و فرمانبری از نظامی که در شیپور مبارزه ضد "امپریالیستی" و استقلال می دمید، تن دادند و چه هورا ها که برای "وحدت بزرگ" نکشیدند.

توطئه باوران نجواهای قدرت بزرگ را از پشت درهای بسته میشنوند، اما، از مشاهده شرکت وسیع مردم در فرآیند فروپاشی نظام شاهنشاهی، شرکتی چنان خیره کننده که جهانیان را متعجب ساخته بود ناتوانند. درآغوش کشیدن استقلال و آزادی از طریق اسلام بسیاری از دانشورزان جهان از جمله میشل فوکو، یکی از اندیشمندان نامدار فرانسه را نیز شیفته خود ساخته بود چنانکه گویی راهی ست بسوی یک جامعه انسانی، جامعه که علم و عقل، سازنده جهان نوین، در رسیدن بدان شکست خورده بودند.

توطئه باوران دوست دارند نقش مردم، مردمی که شاه انقلاب خود را بنام آنها مزین کرده بود، در نشاندن خمینی، خدای "تاریکی" بر فراز منبر قدرت، از خاطره بزدایند. نه ما، آنها بودند که اینها را آوردند. البته نه بهمین سهل و سادگی، چه مدارک و اسناد میآورند که چگونه شاه رهبری اوپک را بدست گرفت و با افزودن بر قیمت نفت تا بشکه ای بیش از 40$ منافع قدرتها جهانی را بخطر انداخته بود. لابد، قدرتهای بزرگ انتظار داشتند که پس از رفتن شاه اوپک هربشکه نفت را بقیمت کمتر از 3  دلاربآنها بفروشند؟ علم، وزیر دربار و از نزدیکان شاه در خاطراتش نقل میکند که شاه قویا باور داشت که قدرتهای بزرگ توطئه خلع او را برچیده اند.

این بدان معناست که پسروی جامعه ما با فروپاشی نظام شاهنشاهی آغاز نگردید، بلکه درست از زمانی آغاز گردید که شاه دچار این توهم گردید که در تحت سلطه نظام استبدادی، نوین سازی جامعه میتواند بدون «آزاد سازی اجتماعی.» شکل واقعیت بخود بگیرد. برنامه های اصلاحی شاه که برای حفظ تاج و تاختش از جانب دولت کندی باو پیشنهاد شده بود، میتوانست بآزادسازی جامعه نیز امداد برساند اگر از بالا و با روش دیکتاتوری اجرا نمیگردید.

در واقع اگر شاه به مشاورین امریکا و انگلیسی خود گوش فرا میداد ممکن بود این حقیقت را درک کند که نوین گرایی در اسیر سازی آزادی با ابزار قهر و خشونت و امنیتی نمودن فضای کشور، امکان پذیر نیست. چه درست همان نیرویی که باید جامعه را بسوی نوین سازی بحرکت در آورد، استبداد شاهی باسارت کشیده بود.

آنچه نظام استبداد شاهی را صدمه پذیر ساخته بود، نجواهای امریکا و انگلیس در گوشهای پادشاه و یا توطئه گوادولپ نبود بلکه ناشی از ستیز و خصومتی بود که شاهنشاه به آزاد سازی جامعه میورزید. بعنوان مثال معمار تمدن بزرگ، دشمن آشتی ناپذیر آزادی بیان بود، مبادا که "حقیقت" آشکار شود: که این حق هر انسانی ست که به آزادی برگزیند. که شاهنشاه هرگز حق نداشته است که اراده و سرنوشت ملت را تابع میل و اراده خود کند. او چنان بخود غره شده بود که تاب و تحمل کوچکترین حرف نقد آمیزی را از دست داده بود. او همه بلندگوها را خاموش کرده بود که فقط صدای خودش را بشنود. او بجز صدای توطئه صدای دیگری نمی شنید. حال میفهیم که چه شاه زیرکی داشتیم و قدرش را نمیدانستیم. بر تعداد افسوسخوران هر روز افزوده میشود و نیز بر میزان حمد و ستایش دوران طلایی شاهنشاهی. فراموش کرده اند که شاهنشاه "آریا مهر" چگونه، برغم اصلاحات و نوین سازی جامعه از بالا، درخت کهن سال استبداد را زنده نگاهداشت تا در کهنسالی نیز بارور شود و مضاعف گردد.

آری، پادشاه فکر میکرد که "انقلاب سفید" جامعه را بسوی تمدن بزرگ بسیار نزدیک نموده بود چنانچه عنقریب بدان میرسیم. این در حالی بود که نوسازی نیروهای قهر و خشونت، دستگاه های سانسور و سازمانهای جاسوسی، از نجات ملت از فقر و عقب ماندگی پیشی گرفته بود. پادشاه خامتر و زبون تر از آن بود که بفهمد با به بند کشیدن آزادی به پیش نخواهد رفت. چه اگر بند اسارت را از دست و پای آزادی بر میگرفت، در میافت که آن نهادها و سازمانهای سیاسی که با او دشمنی میورزند، بسی بسیار شدیدتر با آزادی در ستیز و خصومت اند.

 دشمنی پادشاه با آزادی، پوششی بوجود آورد که در پس آن نهادهای ضد آزادی، بویژه نهاد "روحانیت،" ستیز و خصومت خود را با آزادی پنهان سازند و بفریبکاری ادامه دهند. با این وجود، پادشاه حتی زمانی که به اشتباهات خود اعتراف نمود که صدای مردم را شنیده است، قصد نداشت از مسند استبداد فرو آید. در پاسخ باعتراضات مردم دست به عزل یک نخست وزیر و نصب یکی دیگر زد. بدرستی روشن نیست در این تصمیم پادشاه، امریکا و انگلیس چه نقشی را بازی کرده اند (توطئه باوران در این مورد ساکت اند)، رفتاری که بیانگر این واقعیت بود که شاهنشاه با آزادی و مفهوم آن بسی بسیار بیگانه بود. برخورد دوگانه او به سیاست "فضای باز سیاسی" البته بتوصیه دولت جیمی کارتر در راستای حقوق بشر، خشم ملت را بیشتر متوجه خود ساخت. چرا که پادشاه  دل به نیروهای قهر و خشونت بست و بخش مهمی از ارتش را وارد خیابانها نمود. او در پی حفظ تاج و تخت خود و نه آینده کشور و ملت بود که به پند و اندرزهای این و آن گوش فرا میداد، کنشی که هرچه بیشتر او را نه یک رهبر با اراده ای محکم بلکه فرمانروایی خود باخته و ضعیف جلوه گر میساخت.

تردید مدار که اگر پادشاه از مرکب استبدا فرو میآمد و در حاکم ساختن اراده مردم گام های اساسی و راسخ برمیداشت و شرایط را برای یرگزاری یک انتخاب آزاد سراسری هموار و برگزیدن نخست وزیر و نمایندگان مجلس شورای ملی را به ملت واگذار میکرد، چه بسا از فروپاشی تاج و تخت خود جلوگیری نموده و نام نیکی نیز از خود در تاریخ بجای میگذارد. اما، شاهنشاه تا آخرین لحظه آماده فرو آمدن از تخت استبداد نبود.  بی دلیل نیست که مردم دست رد بر سینه شاهپور بختیار گزاردند، چون او منتخب شاه بود، آنهم زمانی که کار از کار گذشته بود. دیگر مهم نبود که او مبرا از اخلاق دستبوسی و تعظیم و تکریم بود. 

زمانیکه شاهنشاه کشور را ترک گفت، سرزمینی را بجای گذارد آماده، نه برای تاختن بسوی آزادی بلکه برای گریز از آن، برای پس روی، برای مصادره و محرومیت حق و حقوق بشری نه گسترش دامنه آن. چرا که برنامه نوین سازی شاه، راه را نه برای براندازی نظام استبدادی بلکه برای ظهور استبدادی صدها بار خشونت بار تر، استبدادی که بتواند مشتهای محکمتری از مشتهای شاه بر سر مردم فرود آورد، هموار ساخته بود. مگر نه اینکه شاه حق حاکمیت را از ملت سلب کرده بود، بعنوان  نمونه.

ای سروران فرهیخته، ایمان بیاورید که استبداد مضاعف دین و قدرت، ارمعان قدرتها جهانی نیست و نبوده است، که باز تابنده آزادی هراسی شاهنشاه بوده و هست، هراسی که او را پیوسته وادار به مماشات با فقاهت مینمود، مماشات با دشمن ترین دشمنان آزادی. آری، بجای آنکه در 15 خرداد، در اوج قدرت بساط روحانیت را بر چیند و حوزه های علیمه را به موزه های تاریخ تبدیل نماید، اقتدار بیشتری بدان بخشید. چرا که خواسته یا ناخواسته شاه با راندن مخالفین سیاسی خود بزیر زمین و سوق دادن بخش دیگری از آنان بسوی ماجراجویی، از نوع کاسترویی-چه گوارایی، ارتجاعی ترین قشر جامعه ، رقیب دیرینه خود، قشر "روحانیت" را بر علیه خویش ساماندهی مینمود و سر انجام بقدرت رساند.

ما هرگز نمیتوانیم از سلطه استبداد مضاعف گذر کنیم مگر آنکه به سپردن حوزه های علمیه، نهاد فقاهت به موزه تاریخ بیاندیشیم. اما، اگر از تجربه آموخته باشیم، بجای آنکه نهاد فقاهت که صدها سال ریشه در اعماق تاریکی داوانده است و نهادی ست زائد و سر بارجامعه، یکباره از بیخ و بن برکنیم، که بعضا، معتقدند، اگر شدنی باشد، بنا بر شواهد تاریخی، استبداد سیاهتری را در پی خواهد داشت، آجراهای سازنده حوزه های علمیه را که در طول سالیان دراز با ملات فریبکاری بر روی هم گذارده شده اند، یک به یک از روی دیگری برگیریم، تا بند از بندش بگسلد و فروریزد و هرگز بار دیگر بازگشت نکند. و این زمانی بانجام رسد که بذر رهایی و آزادی را در شرایط موجود بکاریم. نه بامروز که باید به فردایی اندیشید که در انتظار نسلهای آینده است.

گرچه واقعیت این استکه نظام ولایت به لحاظ ساختاری نیز صدمه پذیر است. همچنانکه دین لا الله الا الله زمینه استبداد سیاسی و در پی آن استبداد مضاعف دین و قدرت را بوجود آورده است، قدرت نیز در واقع زمینه فروپاشی استبداد دینی را برهبری ولایت، با غرق ساختن روحانیت  در منجلاب فساد، فراهم میآورد، فسادی که از دین و اخلاق بر میخیزد. اگر نهاد فقاهت توانسته است به زندگی زالو وار خود صدها سال ادامه دهد به آن دلیل بوده است که بذر تاریکی، بذر نابینایی و کوری، بذر تعصب و تبعیض، اطاعت و فرمانبری را در فرهنگ و اخلاق ما کاشته است.

دیگر آن زمان سپری شده است که آیت الله ها بتوانند ماهیت ضد اخلاق و ضد انسانی خود را پنهان نگاه دارند. هرچند که نظام ولایت بگورکن نیازی ندارد و از زمانیکه عروس فریبنده قدرت را در آغوش کشیده است نه تنها گور کن خود که گور کن دین هم گردیده است. با این وجود، گور روحانیت در فضای مجازی است که کنده میشود. چون تنها در فضای مجازیست که میتوان آشکار ساخت که چگونه شاه تاج را بر فراز عمامه خمینی نهاد و او را خدا کرد و سرزمین خود را به تاریکی فرستاد. که این نیز قدرت است که نظام ولایت را بفساد کشانده است. اگر چه نیروهای امنیتی ولایت بر فضای مجازی نیز دست انداخته و آن خطه را نیز در کنترل خود در آورده اند. با این وجود در رسانه های اینترنتی ست که بنیان حکومت ولایت دچار زوال میگردد و دیر یا زود بجهان واقعی نیز سرایت میکند. در این جهان مجازی است که میتوانی بذر رهایی و آزادی را بکاری و سرانجام حوزه های علمیه را در موزه های تاریخ دفن نموده و یوغ اسارت و بندگی را از گردن ملت خود بر گیریم.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

دین مست باده قدرت!

 

دین مست باده قدرت !




رمزی در نهاد قدرت نهفته است که عقل و خرد را میزداید. چنان مستی و مدهوشی آورد که مرز رویا و واقعیت را در هم فرو ریزد. دیر زمانی ست که باده قدرت، دین را سخت افسون و مفتون ساخته است. غره بخود، از آغاز که در درون مردم، در عمق  روح و احساسات و عواطف شان، ریشه دارد و نسل پس از نسل و از بدو تولد در سرشت شان  نهادینه گردیده است.  بمحض آنکه دین بر مسند قدرت ظهور یافت، عربده مستانه برکشید که عدالت آورد و برابری، هم استقلال و آزادی و نیز رفاه و آسایش همگانی. که ظلم و ستم را از بیخ و بن برکند، یاد آور انقلابات بزرگ تاریخی، اما، به پس رود نه به پیش.

 طولی نکشید که متولیان دین شمشیر و شلاق بر کشیده و سپاه خشونت و انتقام به میدان آوردند که اینبار "اسلام ناب محممدی" را بر ملت تحمیل کنند. که اسلام نهادینه، اسلامی که مردم با آن زاده شده اند، اسلامی "سلطه پذیر" بوده است و اینک اسلام ناب محممدی، اسلام "سلطه ستیز" به "حق" خود رسیده است، حقی که سلطه شاهان از متولیان دین سلب کرده است، حق برقراری حکومت الهی، حکومتی خدا محور، حکومت اسلام ناب محمدی. چه سلطه ستیزی برجسته ترین خصیصه اسلام اصیل بوده و هست. که کثرت و دگراندیشی، مخالفت و انتقاد عقلانی  همه آزادند، اما، در اطاعت و فرمانبری که خواست اصلی خداوند یکتا و یگانه، الله است. که در لا الله الا الله است که راه نجات بشر نهفته است. که «الله اکبر» نه تنها بر دستگاه عظیم شاهنشاهی فائق آمده است بلکه  بر تمام مکتب های  بشری همچون مارکسیسم- لنینیسم و لیبرالیسم، سوسیالیسمِ و ناسیونالیسم، پیروز گردیده و شرق و غرب را درهم می نوردد. که توسعه و گسترش اسلام، اسلام سلطه ستیز، یک ضرورت الهی ست. الله سرنوشت بشر و تاریخ را رقم زده است. "انا لله و انا اليه راجعون." بازگشت ابنای  بشر همه بسوی الله ست، فراخوانی بسوی تسلیم و اطاعت و دل بستن به عالم نیستی، نه در علم ذهن بلکه در جهان واقعی، نه در باور که در رفتار. یعنی  که پذیرش سلطه خدایی لازمه ستیز با سلطه بشری ست. "حقه" از این قانع کننده تر هم میشود؟ هم اکنون دیگر مهم نیست که در این حقه و پذیرش آن شک و تردید کنیم، نزدیک به 40 سال است که از واقعیت آن میگذرد، فرآیندی که در آن دین، قدرت و قدرت، دین شده است. که دن و قدرت به وحدت آغازین رسیده اند، بدوران فرمانروایی پیامبر اسلام، که کتاب آسمانی، کلام الله را دریک  داشت و در دست دیگر شمشیر، نماد قدرت و خشونت.   

آری قدرت فریب دهد، حتی دینی که متولیان آن در حوزه های علمیه بسر میبردند، دینی که متولیان آن، فقها، علما و مراجع تقلید آنقدر زیرک بودند که بفهمند که نفع دین دوری جستن از قدرت نهفته بوده است. فقط در پاسخگویی بضروریات زمان بوده است که وارد بازی قدرت شده اند. به بیان دیگر دین اقتدار معنوی را مدیون عدم شرکت در بازی قدرت بود، نقش ناظر و گاهی داوری را بعهده گرفته بود. اما، از دیر زمان نیز بودند فقها و طلبه های جوانی که رویای قدرت را در سر میپروراندند و فکر میکردند نگون بختی ملت از بارگاه قدرت بر میخیزد. بر آن باور و ایمان بودند که قدرت تنها شایسته دین بود، عروسی زیبا درخور همآغوشی با دین. با این وجود اسلام دینی بود روا دار. هم پذیرای حجاب بود و هم بی حجابی، برغم حرامی، هم ربا مرسوم بود و هم مشروبخواری و هم تولید و مصرف آن، نه ستم روا میداشت و نه خشونت بکار میگرفت که جامعه بر اساس شریعت اسلامی سامان یافته و راه رستگاری در پیش گیرد.

قدرت، اما، وسوسه اگر است به تباهی و فساد کشد، تونایی دهد و کور و نابینا کند. این عارضه قدرت بود که گریبان دین روادار را گرفت و آنرا به دین نفرت و تعصب و جزم اندیشی تبدیل نمود. قدرت، گویی ابلیسی بود که در دین، دین اسلام خفته بود و هماکنون بیدار شده بود و متولیان دین را باده قدرت نوشانده و از دریافت واقعیت گریزان شان نموده بود. عقل و خرد شان را اسیر خود ساخت و حقایق را وارونه نمود. تاریکی را روشنایی جلوه داد و حجاب را نماد عفت و پاکدامنی. بازگشت به دوران "رسالت" و "امامت" را حرکت بسوی آینده و "جهاد" و "شهادت"  ویا خشونت و انتقام ستانی، کشتن و کشته شدن در راه خشنودی الله، خدای یکتا و یگانه را فضیلتی الهی.  حقارت و خواری را سر افرازی و سر بلندی، کوری از تعصب و غیرت را بینایی و توانایی  و سرکوب و سکوت را پیشرفت و عدالت  اجتماعی خواند و رویای سلطه بر جهان را در سر پروراند. چه تعجب اگر گروگانگیری اتباع خارجی را برخلاف هر عرف و قانونی، "حماسه ای" تاریخی و شکست در هشت سال جنگ و پوچ و بیهوده را که قرار بود به فتح قدس از راه کربلا بیانجامد، "پیروزی شگفت" و "دفاع مقدس " بنامند، همچنانکه هماکنون دردفاع از حرم امامها به عراق و سوریه لشگر کشیده و در کشتار مردم بخت برگشته آن کشور شرکت میکنند. از دهان کودکان کارکن گرسنه وطن خود میگیرد و به فقر و گرسنگی در جامعه دامن میزند که زنان و مردن و کودکان را درحلب بخاک و خون بکشانند تا بشار اسد، جوجه دیکتاتور سوریه را در بند خود نگاه دارند.   چه باک اگر حضرت ولایت ثروت ملت را برای 12 سال بباد دهد تا " غنی سازی هسته ای بهر قیمتی" را راه اندازی نماید و جبهه جدیدی را در آمریکا ستیزی بگشاید. آیا میتوان بر ویرانی کشور و ورشکستگی اقتصاد ورشکسته، تشدید فساد و دروغکویی، رانت خواری و دزدی، غارت و چپاولگری، فحشا و روسپیگری و گسترش خشم و نفرت، تعصب و غیرت، یعنی پرورش آنچه در انسان زشت و بد و حیوانی ست، قیمتی گذارد؟ وقتی باده قدرت دین را مست و مدهوش میسازد، توانایی محاسبه را دچار اختلال میکند، نه از خسارات و جهش صعودی ضریب فقر و فلاکت می هراسد نه از تخریب فرهنگ و از روان پریشی اجتماعی، سراسر بغض و کینه، خشونت و بیرحمی، تعصب و تحجر. جامعه ایکه بالاترین درصد اعدام را به نسبت جمعیت بخود اختصاص داده است، بسوی حیوانیت به پیش میرود نه بسوی انسانیت. 

 بزودی بار دیگر متولیان دین، فقهای مقدس برای پنهان ساختن دم خروس، بابک زنجانی که از پادویی غارتگران بزرگ، آیت الله های حاکم، گدایانی که به شاهی رسیده اند، ثروت و مکنتی انباشته بود، از بابت خوش خدمتی هایش قرار است به طناب شریعت از دار مجازات آویزان گردد. عدالت اسلامی را می بینید، از اراده معطوف بقدرت و خشونت بر میخیزد. بخون میکشاند تا تقدس دین را نهادین سازد. در دامن خود، دزدان و غارتگرانی را پرورش میدهد که از وقوع بی عدالتی ها، تبهکاریها، شرورتها و دزدی امول مردم جلو گیری بعمل آورد، حال آنکه کاشف بعمل آمده است که دادگر، خود یکی از بیدادگران و از دزدان کلان است. نه اینکه آیت الله های مقدسی که دست به شمشیر دارند کمتر از رئیس قوه قضائیه و رئیس وی، ولایت فقیه دزد و درغکو و اخلاق شکنند. آنها دست به رفتاری میرنند که دیگران را بدلیل ارتکاب بهمان رفتار بدار مجازات میآویزند. از کجا معلوم که شرکای بابک زنجانی، آیت الله ها و آنان که درراس  ساختار دین و قدرت قرار دارند، نباشند؟  بی جهت نیست که زمانی در فرهنگ ما، آخوند نه تنها به روبه صفتی شهرت داشت بلکه در "تزویر" نیز معروفیت بسیاری کسب کرده بود.

دین، اما، زبان توجیه دارد و انگیزه های "شرعی"  دزدی و غارتگری و ارتکاب بهر جنایتی را موجه جلوه و جنایتکاران را صله و پاداش دهند. اگر امام امامان، امام خمینی از سر کین خواهی به تبعیت از پیامبر اسلام فرمان قتل عام 4000 زندانیان سیاسی در 67 را صادر نمیکرد، بعید بنظر میرسد امروز با نظام پرکینه و پر خشونت ولایت روبرو بودیم و پس از آن شاهد بر قتل های زنجیره ای، قصابی فروهرها، بختیار و فریدون فرخزاد و کشتار رهبران کرد در خارج از کشور، همه شمه ای از جنایاتی ست که بدلایل شرعی و باتایید متولیان دین بوقوع پیوسته است. چه دلیلی برتر از حفظ قدرت، باده سکر آوری که مومن و با تقوا را به گرگی درنده تبدیل کند. 

دین که اسیر قدرت گردید،  نتواند همچنان ملجا  و پناهگاه نیازمندان و بینوایان، ساده دلان و خوش باوران بماند و یا آن مرهم  شفا بخش، داروی مخدری که گریز از تلخی ها و ناکامی ها را ممکن و دردهای روحی و مادی را تسکین می بخشید. برعکس، دینی که با قدرت همآغوش کند، عمیقا زخمین سازد روح و روان آدمی را . چه دین، شلاق و شمشیر بر گیرد که نظام اطاعت و فرمانبری را در سراسر جامعه برقرار نماید تا به ستیز با سلطه استکبار جهانی بپردازد. بدینترتیب، خشونت و بیرحمی، تنبیه و مجازات، در حکومت اسلامی تبدیل شد به تنها ابزار راه رستگاری. که  هیچکس مجاز نیست از گام نهادن در "راه مستقم" امتناع  ورزد و از رستگاری بگریزد. خطبه خوانی های متولیان دین در روزهای جمعه از برای چیست اگر نهایتا فراخوانی نیست بسو تسلیم و اطاعت و فرمانبری.


دینی که با قدرت هماغوشی میکند، بسی حساس و "غیرتی" میشود. یعنی عقل و خرد "اجتهاد" را تعطیل و با احساسات خود می اندیشد. زلفهای افشان زنان و نمایان شدن قوزک پا و برآمدگی ها و برجستگی های اندام آنان گناه آلود و وسوسه بر انگیز تلقی میشود و در نتیجه باید محدود و ممنوع  گردد. زیرا که در صورت آزادی، پیکر زنان، نماد زیبایی و زندگی لرزه در بنیاد تقدس افکند. در واقع هر بخشی از وجود زن اگر نمایان گردد شالوده نظم اجتماعی و امنیت اخلاقی را  در هم فرو ریزد.  اینست که سپاهیان دین، گشت های ارشادی و امنیتی، از جمله عفریته های سیه پوش را  در کوچه و بازار بگماردند که به زنان بیاموزند که چه خطرناک و ویران کننده است چهره و اندام شان، موی سر و قوزک پایشان. در دفاع از ناموس و عفت و پاکدامنی، لشگر آمران به معروف و سپاهیان نهی از منکر، اسید پاشان به چهره زنان و زورگیران بعنف  براه اندازند که ناظر بر رفتار مردم در کوچه و بازار و در معابر عمومی باشند و آماده و گوش بزنگ که باز خواست کنند و مورد تجاوز قرار دهند  آنان را که سرپیچی کنند و سرکشی و به مقررات شریعت بی اعتنایی.  گشت های گوناگون ارشادی در گذرهای پر رفت و آمد کمین گیرند تا از تماس دست نامحرمان و اختلاط جنسیتی ممانعت بعمل  آورند. این الگوی جامعه اسلامی ست که رهبر معظم انقلاب هرازگاهی به جهانیان عرضه میکند تا بدانند که راه رستگاری از باور به لا الله الا الله میگذرد. ناگهان، اما، هرزه ترین هرزه کاران از بیت رهبری سر ببیرون کشد، هرزه کاری که آموزش کلام الله را با تجاوز جنسی به پسر بچه هایی آمیخته بود که  رویای قاری شدن را در سر میپروراندد. این اخلاق است و یا ضد اخلاق است که از قاری بر میخیزد و یا از متن کتابی که قرائت آنرا به نوجوانان پاک و ساده باور میاموخته است؟ بعبارت کلی تری سوالی که پاسخ میطلبد این است که این باده قدرت است که دین ما را اینگونه مست و مدهوش ساخته و  بفساد کشانده است و یا این دین است که قدرت در منجلاب فساد غرق نموده است؟

تردید مدار که اگر دین خود را بفریب قدرت آلوده نساخته و به اقتدار خویش برخاسته از معنویات الهی  در محوده حوزه های علمیه به اشاعه دین و نهادین ساختن ارزشهای دینی می پرداخت، نه تنها از حرمت و نفوذ بسزایی در جامعه برخوردار بود بلکه با ابزار "حرام" و "حلال" هنوز میتوانست رفتار و گفتار بخش عظیمی از جامعه را تحت تاثیر و نفوذ خود قرار دهد. اما از زماینکه دین برفراز منبر بزبان قدرت خطبه خوانی نمود، تسلیم و اطاعت فردی اهمیت و اعتبار خود را ازد دست داد. دین اطاعت و فرمانبری از تمامی جامعه را طلب میکرد و میکند، نه بعنوان یک فعالیت ذهنی بلکه فعالیتی قابل نظارت و کنترل. وقتی که تولید و مصرف نوشابه های شاد کننده حرام میشوند، اجرای آن به اراده فردی واگذار نمی گردد. هیچ احدی نباید دهان خود را بچننین مایع "نجس " و ناپاک آلوده کند. پای دین هنوز به مسند قدرت نرسیده بود که بوئیدن دهانها و هجوم به زندگی های خصوصی در جستجوی می سکر آور آغاز گردید و هنوز هم که مبادا که بوی لذت جویی بر هرچه که مقدس است گند بزند.  وای اگر بی خبری، باده شیدایی نوشیده باشد و بوی آن به مشام ماموران دین رسد، همچون گناهکاری شرمنده، در خواری و حقارت به تخته شلاق بسته و ضربه های خشونتبار "حد " الهی بر پیکر انسان فرود آید، چنانکه گویی خشونت و انتقام ستانی تولید و مصرف می سکر آور را متوقف و گرایش بسوی مستی و لذت جویی، بسوی عشق و عاشقی را فرو نشاند و جامعه را همچون حوزه های علمیه بازسازی نماید؛ چنانکه گویی جامعه، زندان است و نیروهای امنیتی و جاسوسی و اطلاعاتی و انتظامی، نگهبانان زندان. همین بس که به مصرف نوشابه های الکلی و معتادین بدان بگزارشهای رسمی رجوع نماییم. اگر قدرت عقل و خرد از دین ربوده نبود شاید دین میتوانست باین درک برسد که سخت گیری و تنبیه و مجازات مادر فسق و فساد و تمامی تبهکاری هاست. چرا که این حرام ها، محرومیت ها و ممنوعیت ها ست که" انسان ها را نه بهتر بلکه زیرک تر" میسازد.

حال آیا گزاف گفته ایم اگر بگوییم وحدت نامیمون، یکتایی دین و قدرت، تا کنون  میوه ای ببار نیاورده است جز یاس و نا امیدی، فقر و محنت، بیکاری و گرانی حقارت و خواری و آماده سازی شرایط برای بفساد و بگند کشاندن آنچه خوب و دوست داشتنی در انسان بوده و هست که عبارت از سه نیک، گفتار نیک و کردار نیک و پندار نیک؟ سه پنداری که تحت سلطه اخلاق اسلامی، به نفرت و تعصب، خشونت و انتقام ستانی تبدیل گردیده است. هم اکنون فساد همچون موریانه پایه ها هر آنچه مقدس و اخلاقی شمرده میشود، خورده است.

چون مست و مدهوش گردیده است دین از باده سکر آور قدرت، نداند که با اسیر ساختن آزادی، تخمه دین ستیزی و بی دینی،  دانه های شورش قیام بر حوزه های علمیه و مساجد مقدس را میکارد، ونیز طغیان علیه فقر و تنگدستی و عقب ماندگی. از درون نظام دین است که  گفتار و رفتار دین ستیزی قوام گیرد  و در فرو آوردن دین از منبر قدرت، تبلور یابد. چرا که دین چیزی نیست مگر اسارت و بندگی، محدودیت و محرومیت از ابتدایی ترین حق و حقوق انسانی، از برگزیدن بآزادی و خود آئینی.

در چنین شرایطی چگونه میتوان حرمت دین را نگاهداشت در حالیکه دین از نگاهداشت حرمت خود سرباز میزند؟ دین و متولیان دین، آیت الله های مقدس بعنوان ملجا و پناگاه نیازمندان کجا و آن کنش خشونت بار و انتقام جویانه برای ساختار یک جامعه مقدس اسلامی کجا؟  مسلم است که این دین، دین اسلام، اگر تاکنون از درون ملت بیرون نرفته است، برغم عزاداری های خشونت بار و خود زنی ها و تعزیه گردانی و روضه و نوحه و مرثیه خوانیها، و توزیع مجانی هزاران تن برنج و گوشت و روغن در روزهای عزاداری برای سیر کردن نه تنها شکمهای گرسته بلکه آن شکمها نیز که حریص اند، سر انجام، دیر یا زود، زمانی فرا خواهد رسید، دین از دل ها به بیرون خزند و بندهای اسارت و بندگی را یکی پس از دیگری از دست و پا بگشایند. به رهایی و آزادی باید امید بست.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi