ه‍.ش. ۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه


انتخابات را به خاکسپاری
رژیم جنایتکار تبدیل کنیم!





برغم خلایی که در برابر سلطه دین وجود دارد، نزدیک به چهار دهه است که حکومت آیت الله ها، شرایط استثنایی تاریخی را برای یک تحول و حرکت عظیم در جامعه بوجود آورده است، دینی که مظهر خشونت است و بیرحمی و انتقام ستانی، دین اسلام، واقعیتی که با تیرباران سران رژیم شاهی آغاز گردید و با قائله گروگانگیری و هشت سال جنگ پوچ و بیهوده ادامه یافت و با فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی در زندانها باوج خود رسید و همچنان بطور روزمره دار مجازات در ملا عام برپا میگردد.

در این دوران، دین اسلام  چهره اهریمنی خود را نمایان ساخته است. رژیم اسلامی نه برای انسان ارزش و منزلتی قائل است و نه حق و حقوقی. با این وجود انتخابات بعداز انتخابات راه اندازی میکند گویی که برای انسان ارزشی قائل است. برای رژیم دین، انسان آن نیست و نبوده است که میشود و همیشه در حال شدن است و پیوسته بسوی کمال به پیش میرود، کمالی که حد و پایانی بر آن نیست. در منظر دینمداران حاکم ،انسان آمده است و رفته است. در گذشته بود شده است و به تعالی و کمال رسیده و حقیقت را آشکار ساخته است. آنان که بقله تعالی و کمال صعود کرده اند پیامبران بوده اند و امامان. انسان امروز گمراه است، "بنده" مادیات گردیده و شکمباره شده است. در عالمی دوگانه زندگی میکند در خلوت تنهاست و مستاصل و نا امید، در بیرون، اما، با چنگال های تیز و دندانهای برنده آماده است که گوی رقابت را از آن خود کند. هم اکنون انسان در قعر تباهی و ذلت و خواری سقوط کرده است. این استدل امید به ظهور انسانی والا در پیش از انقلاب 1357 را در بسیاری زنده ساخته و فریفته خود نمود، چنانکه فرهیخته ای شهیری همچون میشل فوکو(اندیشمند فرانسوی) نیز از دلبستگان انقلاب بود و فکر میکرد که بندهای مادی ایکه انسان را اسیر ساخته است از هم میگسد و در فرآیند انقلاب اسلامی انسان به تعالی و کمال میرسد.  

اما، پس از 38 کارنامه حکومت دین در پیش روی است. سراسر سیاهی ست. زندگی گله وار را بر جامعه تحمیل کرده است. زنان را از مردان جدا ساخته یکی را تابع دیگری نموده و هر دو را فرمانبر خویش ساخته است. نه آزاد به گفتاری و نه اندیشه، نه دیدن و نه شنیدن وگرنه به دیش های ماهواره ای حمله نمیکردند، از در و دیوار مردم بالا نمیرفتند که دیش ها را خورد و خمیر کنند و سپس دارنده آنرا بعنوان مجرم بدادگاه نمیبردند. نه اینکه این نوع تهاجمات لزوما "قانونمند اند،" خیر اقتدار آنها از قواعد و مقررات "شرع" و یا قانونمندیهای الهی  بر میخیزد. یعنی که قواعد و مقرراتی که شامل بر ممنوعیت ها و محرومیت ها و حلال و حرامها در تمامی عرصه های زندگی است، چنانکه گویی انسان حیوانی بیش نیست و تنها در اطاعت و فرمانبری ست که آزاد است. با این وجود، فروکاستن انسان به حیوان تنها ایراد وارد بر شرع نیست، چرا که قواعد و مقررارت آن متغییر است. آنچه امروز "حرام" است مجتهدی دیگری ممکن است آنرا "حلال " اعلام کند. بعبارت دیگر، شرع با مفتضیات زمان و بر حسب منافع گوناگون تغییر میکند. شرع به تعبیر دیگر همان زمین حاصلخیزی ست که در آن خودکامگی ، خود سری، ریا و فریبکاری میروید. چرا که هیچ نجوید و نخواهد شرع مگر تسلیم و اطاعت و فرمانبری.

جامعه کنونی، جامعه شریعتی، جامعه ایکه قواعد و مقررات شرع بر آن حاکم است، پیش روی ماست: یک زندان بزرگ، زندانی که "حجاب" زنان نماد اطاعت است و فرمانبری و نیز یکسانی و هماهنگی. همچنانکه اشاره شد زنان یکطرف و مردان در طرف دیگر، در اتوبوس، در تاکسی، در مترو، در عروسی و در عزاداری و در بیشمار مکانهای دیگر از جمله در دریاها. ولی محدودیت ها و ممنوعیت شرعی بسیار فراتر از مقررات جدایی جنسیتها میرود. قوانین شرع تمام فعالیت هایی که  در زمینه های صنعت تفریح و سرگرمی بوقوع می پیوست، ممنوع و از کنشهای حرام اعلام نمود، فعالیتهایی که در جهان امروز خود یک موتور اقتصادی بهره ساز و اشتغال زا محسوب میشوند، مثل رقص و آواز و عرضه آنها به عموم به شیوه حرفه ای. حتی در راه اندازی کنسرتهای رسمی، همچنین در حرم خصوصی مجاز نیستی که به پایکوبی و شادی و طرب بپردازی. حرامترین حرام ها کنشی نیست مگر کنش می خواری و شیدایی و مستی. متخلف شدیدا تنبیه و مجازات میشود از جریمه نقدی گرفته تا زندان و شلاق در ملا عام. به صد ها کنش دیگر میتوان اشاره کرد که در این مقال نمی گنجد. همین بس که یاد آوری کنیم، که این محدودیت های شرعی بر جامعه ما کماکان تا قبل از  انقلاب مشروطیت حاکمیت مطلق داشت. اگر چه انقلاب مشروطیت قانون اساسی را برای جامعه شریعت زده ما بارمغان آورد، اما قواعد  شرع که متولی آن نهاد کهن سال فقاهت بود در لایه ها و بافت های فرهنگ و جامعه بزیست خود ادامه داد و به مرور زمان نه تنها تضعیف نگردیدند بلکه همچنانکه دیدیم برتمامی جامعه سلطه خود را گسترش داد.

تجربه حکومت دین این واقعیت را بمنصه ظهور رسانده است که فریب و ریا کاری، نهفته است در نهاد فقاهت و یا طلبه گری. این اخلاق اسلامی ست که در جامعه  فراگیر شده و بسیار عمیق گشته است، همه هرچه هست خدعه است و نیرنگ هم دروغ است و فریبکاری. کیست که نداند، که این حکومت آیت الله ها ست که در منطقه نفیر سلطه افکنی برکشیده و آتش جنگ را یک بار دیگر در سوی خشنود سازی الله بر افروخته و سلطه کیش اهریمنی را  در منطقه در سر میپروراند. در تجربه است که دین نشان داده است که در عمل تنها میتواند آنچه در انسان اهریمنی و حیوانی ست بمنصه ظهور در آورد، نه آنچه انسانی است، لطافت و ذوق، همدردی و همبستگی. آنچه دین آموخته است چیزی نبوده است و نیست جز کین خواهی و انتقام جویی، جنگ طلبی و خونریزی و بیرحمی.

بعضا بر آنند که چنانچه در برابر دین به مقاومت و خیزش بپردازیم، تعصب و غیرت خفته را بیدار سازیم و ملت را هر چه بیشتر به سوی حمایت از رژیم دین سوق داده ایم. یعنی اگر چه بخوبی آگاه و با یکدیگر به توافق رسیده ایم که دین بوده است دلیل اصلی تداوم نظام استبداد در تاریخ و فرهنگ بومی، که دین بوده است بنیان استعمار داخلی و منشاء کوری و تاریکی، با این وجود باید در برابر سلطه آن سکوت اختیار کنیم  مبادا که خشم و خشونت دین خواهان را بر انگیزیم.

همچنین برخی نقش دین و نهادهای دینی را در پرورش و نهادین ساختن نظام استبدادی به فراموشی می سپارند. فراموش کرده اند که  پس از انقلاب مشروطیت، آیت الله ها بودند که فوقانی ترین مرتبه را در قانون اساسی برای خود تعبیه نمودند. و هم اینان بودند که نظام شاهنشاهی را ابقاء کردند. این آیت الله ها و حجت الا سلام ها بودند که از آزادی به هراس میافتادند. آنها نظام استبداد را پیوسته  سازگار و هماهنگ با منافع و منزلت خود در جامعه تلقی میکردند و از نفوذ خود در دستگاه های دیکتاتوری بخوبی آگاه بودند. اختلاف آنها با استبداد بر سرنا آزادی ها نبوده است بلکه بر کمی و ضعف  استبداد در برقراری و تقویت احکام و اخلاق دینی بوده است. آنها خواهان  استبدادی بودند که میتوانست مشت آهنین خود را بکار گیرد و حجاب دینی را اجباری نماید، از ساختن مدرسه و دانشگاه خود داری نموده و بجای آنها مکتب خانه ها و حوزه های علمیه بنا میکرد. که داروغه خانه ها را ابقا میساخت و دستگاهی بنام دادگستری را ویران مینمود. استبدادی که دروازه رادیو و تلویزیون و سینما را می بست و یا حداقل آنها را بر اساس فتاوی آیت الله ها و حجت الا سلامها بکار میگرفت. بساط شادی و طرب و تفریح و سرگرمی را بر می چید و مجالس وعظ و خطابه، گریه و مویه و شیون و زاری برپا میداشت، در غیر اینصورت از حوزه های علمیه مبنی بر حرام بودن آن نهاد ها صادر میگردید و آنها را منشاء انحراف و گمراهی، معرفی میکردند.

 این حوزه نشینان بودند که در برابر هرگونه تغییری در راه و روش سنتی  و نیز هر گونه برنامه ی اصلاحی به نفع پیشرفت جامعه به ستیز و مقاومت بر میخاستند. مخالفت آنها با قانون کاپیتالاسیون نه از سر دفاع از استقلال بلکه در جلوگیری از نفوذ غرب و لاجرم گسترش تجدد خواهی، بود. همین بس اگر میتوانستیم تصور کنیم اگر شاه اجازه میداد که پایگاه نظامی همدان در اختیار آمریکا قرار بگیرد. بدون شک کفن پوشان به کوچه و خیابانها میریختند. اما وقتی حکومت خدا، به روسها با آن کارنامه سیاه در پایگاه نظامی همدان اطراق گزیند از اتحاد دو کشور بر علیه دشمن مشترک خبر میدهند نه بخاک و خون کشیدن مردم سوریه.

 قیام 15 خرداد، قیامی بود به نفع استبداد نه به نفع استقلال و آزادی. در مخالفت با برنامه ی اصلاحات ارضی بدلیل نادیده گرفتن مالکیت اسلامی بود. از سر مخالفت با آزادی زنان و جایگاه آنان در جامعه و نیز مبازره با بیسوادی بود. درست است که این برنامه ها از بالا و بطور استبدادی پیاده سازی میشدند. اما این چیزی نبود که حوزه نشینان را نگران می ساخت. آنچه آنها را دچار تشویش و اضطراب می ساخت، گسترش تجدد و تمدن مدرن بود و تضعیف گرایش ها و اعتقادات دینی. آنها نوگرایی و تجدد خواهی  را با توسعه بی بند و باری یکی میدانستند و خواستار حکومتی بودند که نه تنها خود در حرکت بسوی تمدن مدرن و تجدد خواهی شرکت نکند بلکه آنرا شدیدا سرکوب سازد. هیچ حکومتی، حداقل پس از مشروطیت، نبوده است که به رضایت و خشنودی آیت الله ها و حجت الاسلام ها بی اعتنا بوده باشد. معروف است که آیت الله بروجردی وقتی  شنیده بود که شاه در نظر دارد که برنامه ای بنام اصلاحات ارضی راه اندازی کند، به شاه پیام فرستاده بود که تا من زنده هستم، بهتر است که از این امر خود داری کند.  تراژدی جنبش ضد استبدادی در آن است که رهبران آن، استبداد نهفته در ذات جنبش دینی را نادیده گرفته و با آن هم پیمان گردیدند. انقلابیون چپ و میانه و لیبرال نیمدانستند با کسانی عهد مودت بسته اند که دشمن اصلی آنها بوده اند. سازمانها و گروه های غیر دینی از این واقعیت که حوزه نشینان از دیر زمان علیه آنها تحت نام مادی گرایی و گرایشهای دنیا خواهی و الحادی در همدستی با استبداد، بمبارزه پرداخته بوده اند، اگر هم بدان آگاه بودند، در عمل به آن بهایی ندادند. شاید به آن امید خام که پس از پیروزی، آیت الله ها و حجت الاسلامها به حوزه و حجره های خود باز خواهند گردید.

اما، متولیان دین زیرک تر از آن بودند که هماغوشی با قدرت را ترک کنند و به حوزه ها باز گردند. با برگزاری انتخابات گوناگون کماکان بفریب مردم پرداختند. اما، در سال 88 ناقوس مرگ حکومت دین بصدا در امد و طوفانی برپا گردید که نزدیک بود بنیان نظام ولایت را از بیخ و بن برکند. هم اکنون نیز آیت الله های جنایتکار بار دیگر انتخابات شرم آور دیگری را تدارک دیده ان که چند صباحی به غارت و چپاول ثروت ملت ادامه داده و آزادی را بدارمجازات بکشند. ولی زمان بیداری فرارسیده است. طبق گزارشهای رسمی و غیر رسمی ولی فقیه نفسهای آخر را میزند. این انتخابات جانی ترین جانیان این رژیم قصد صعود بقدرت را دارند، باید بار دیگر به طوفانی سهمکین تر از 88 تبدیل کنیم و نظام ولایت را یکبار و برای همیشه بخاک بسپاریم. آری زما بیداری فرا رسیده است.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi







ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

!انتخابات خوب است



انتخابات خوب است. چه رای بدهی چه رای ندهی. چه آنرا تحریم و بایکوت کنی و چه تایید و تصدیق. چرا که در هر دو صورت یکی را برگزیده ای.

انتخابات خوب است، چون تنها در انتخابات است که باید تصمیم بگیری، که تحریم و بایکوت و یا تایید و تصدیق کنی. در این معنا در انتخابات شرکت نموده ای، چه بخواهی و یا نخواهی، چه نمایشی  باشد چه یک امر جدی. تحلیل گری که بر طبل تحریم انتخابات میکوبد، در واقع خود نقش مهمی را در فرآیند انتخابات بازی میکند. چرا که تحلیلگر، پای خوانندگان، شنودگان و یا بینندگان خود را به میدان انتخابات میکشاند. شاید تنها در فصل بسی بسیار کوتاه انتخابات است که از سر ضرورت، ساختار دین و قدرت اجازه دهند که نسیم آزادی وزیدن گیرد، تنها زمانی که ترس و وحشت فرو ریزد و مردم در بحثها و مناظرات سیاسی شرکت میکنند. هم اکنون رژیم دین در اهدای این آزادیهای مقطعی، پس از تجربه انتخابات 88 جانب احتیاط را در پیش میگیرد ونیروهای سرکوبگر را اماده باش نگاه داشته تا بسرعت هرگونه تجمعی را از هم فروپاشد. نظام شور و هیجان انتخابات را میخواهد تا ماهیت دمکراتیک حکومت اسلامی را به جهانیان نشان بدهد وحسرت آنان را برانگیزد، اما، اعتراض و تظاهرات را بر نتابد.

انتخابات خوب است، چون آئینه ای ست که میتوانی در آن بازی روبهان را مشاهده و مهارت و شگرد های آنها را ارزیابی و بر رسی کنی. انتخابات خوب است، چون به مردم اجازه میدهد که نظاره گر بازی روبهان باشند. انتخابات خوب است چون یک بازی تماشایی ست که برنده ای دارد و بازنده ای، هر چند این بازی از بیخ و بن جعلی و تقلبی باشد. هم اکنون رهبران نظام در یافته اند که انتخابات، مثل تیغ دو لبه است، اگرچه تا کنون بنفع تداوم استبداد مضاعف دین وقدرت تمام شده است، اما ظهور جنبش اعتراضی 88 که به جنبش سبز معروف گردید، بنیان نظام را بلرزه در آورد.هم اکنون نیروهای انتطامی و امنیتی خود را آماده مقابله با هر خیزشی ساخته و جلوگیری از بروز هرگونه تجمع و گردهمایی را آغاز کرده اند.

انتخابات خوب است، بآن دلیل که فرایندی نیست که آیت الله ها و حجت الاسلامها بدآن خوشآمد گفته بوده باشند. انتخابات امتیازی ست که پس از فروپاشی رژیم شاهی، روحانیت خود را ناچار میدید که به مردم اهدا نماید. این است که آنرا با بی میلی از غرب عاریه گرفته و تابع قواعد و قوانین شرعی نموده و فرا خور حال خود تدوین کرده اند. اول داوطلبان باید تحت نظارت "استصوابی " شورای نگبهان از صافی تفتیش عقاید و تمایلات نهانی عبورت نمایند. اگر در آزمایش و سنجش التزام و تعهد به دین اسلام و حکومت ولایت فقیه، موفق شوند و مورد تایید قرار گیرند، آنگاه پروانه ورود به میدان رقابت ها را صادر کنند. در پایان هم هر کس انتخاب شود باید حکم تنفیذ خود را از ولی فقیه در یافت کند و در خدمت وی زانو زده، بوسه بر دستش زند و قسم خورد که چشم اندازها و برنامه های حضرت ولایت را در کلیه زمینه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نظامی به پیش خواهد برد. این بازی تنها میتواند بازی روبهان، باشد. با این وجود، در بازی انتخابات است که فریب و ریاکاری نظام مقدس اسلامی آشکار میگردد.  آگاهی از این ریاکاری است که میتواند انتخابات را از چنگال روبهان نجات بخشد و از فریب رهایش سازد.

 انتخابات، اما، همچون تیغ دولبه است. یک لبه آن ممکن است به نفع تحکیم و تداوم و تامین سلطه دین بکار گرفته شود. لبه دیگر آن اگر تیز شود میتواند ریشه حکومت دین را از بیخ و بن برکند  و جامعه را از سلطه قشر مفتخوار روحانیت رها سازد. چرا که در بازی انتخابات، تنها روبهان نیستند که نقش آفرینی میکنند.

اولین روز نامنویسی برای شرکت در انتخاب ریاست جمهوری، بیکی از روزهای تماشایی و تفریح تبدیل گردیده است. هزاران نفر به وزارت کشور هجوم میبرند. بعضا نطق انتخاباتی سردهند و از سوابق درخشنده خود سخن میگویند، بعضی دیگر هیکل درشت و سنگین خود را بنمایش میگذاردند و برخی دیگر لباس سه رنگ سبزو قرمز و سفید خود را برخ مردم میکشند.

خبرنگار بی بی سی در گزارش روز نخست نامنوسی، میگوید روز اول ثبت نام نویسی "جزو یکی از خنده دار ترین روزها در تقویم سیاسی  کشور درآمده است." سپس میافزاید که  در میان یک جامعه 80 میلیونی میتوان عده ای را یافت که یا از سر بیکاری یا توهم و یا مشکلات روحی روانی خود را مایه تمسخر خبرنگاران قراردهند.

خبرنگار بی بی سی، از "قضاوت" خود را در باره داوطلبان ریاست جمهوری گزارش میدهد نه مشاهدات خود. او بروانکاوی داوطلبان مپردازد و از انگیزه ها و توهمات آنان سخن میگوید. حال آنکه برپا دارنده "معرکه" نخستین روز نامنویسی، خود رژیم دین است. اگر رژیم از آن منتفع نمیشد بیدرنگ شرایطی را سازگار با عقل و درایت تصویب میکرد تا حرمت نهاد ریاست جمهوری حفظ شود. روشن است قانونمند سازی نامنویسی داوطلبان، قدری دست بلند نظارت استصوابی را کوتاه میکند. بی دلیل نیست که معرکه نامنویسی تکرار میشود. حکومت اسلامی از آن سود میبرد و نظارت استصوابی ادامه مییابد. چه در منظر آیت الله های حاکم هرچه که خوار و حقیر و مبتذل نشان دهد، نهادی را که برخواسته از تمدن غرب مثل نهاد ریاست جمهوری، بنفع نهادی ست برخاسته ازسنت و فرهنگ بومی، نهاد ولایت. یعنی ریاست جمهوری جایگاهی ست که میتواند بوسیله هر جاروکشی هم اشغال گردد که شده است. بعبارت دیگر، نهاد ریاست جمهوری عاری از هرگونه تقدسی ست، مرتبه ای بس فروتر از نهاد ولایت.

انتخابات خوب است، چوئ در باره انتخابات، برغم ماهیت ریاکارانه اش چه بحث ها که در نمیگیرد، چنانکه گویی جعلی نیست و واقعی ست. چه بر رسی ها و چه مقاله ها نگاشته نشود. رسانه های جمعی اخبار آنرا منعکس میکنند ناظران و ناقدان درباره آن می نویسند. بسیاری نیز از این گفتگو ها آگاه میگردند و خود نیز در باره آن اندیشیده و با نزدیکانشان به تبادل نظر میپردازند. همه ی این افراد در انتخابات شرکت میکنند و در آن تاثیر میگذارند. انتخابات تنها فرصتی نیست برای ادامه ریاکاری، بلکه میتواند فرصتی باشد برای دگر اندیشان و روشنفکران و ناقدان و فعالین سیاسی که نمایان سازند آنچه زیر عبا و عمامه و کابشن و شال سبز پنهان مانده است. انتخابات در حال حاضر تنها اهرمی است که میتوان در شرایط حفقان و تاریکی از آن  در بیرون راندن روبهان از میدان رقابت بهره گرفت و آنها را به لانه هاشان باز گرداند. انتخابات خوب است چون به غنی ساختن فرهنگ سیاسی مدد میرساند.

انتخابات خوب است، چون هم اکنون در این انتخابات ارزشهایی در ستیز و خصومت با فزیب و ریاکاری بوجود آمده است، از آن جمله است، اجتناب از دروغگویی،  صداقت، مسئولیت و پاسخگویی. آن روبهان که دچار آز قدرت هستند و میخواهند بر مسند ریاست جمهوری جلوس کنند، در برابر این ارزشها پا بگریز میگذارند. سکوت میکنند و طفره میروند و از  پاسخگویی سر باز میزنند. اولین بار در ا انتخابات 88، پس از گذشت 20 سال این سوال مطرح شد که مسئول قتل عام بیش از 4800  زندانی سیاسی در سال67، چه شخص و یا اشخاصی بوده اند؟ در آن سال میرحسین موسوی نامزد ریاست جمهوری بود که پیوسته مورد سوال دانشجویان قرار میگرفت که می پرسیدند چگونه ممکن است که مقام نخست وزیری را در اشغال خود داشته باشی، اما، از قتل عام بزرگ زندانیان کشور بی اطلاع باشی؟

با ورود حجت الاسلام، ابراهیم رئیسی به میدان مبارزه انتخاباتی، این سوال بار دیگر مظرح شده است. اگرچه هم اکنون همگان بخوبی آگاهند که آقای رئیسی، یکی از سه تنی بوده است که دستشان بخون زندانیان سیاسی آلوده است. چه چیزی ورود چنین شخصیتی که آیت الله منتظری "سفاک " و "فتاک" خوانده است، به میدان رقابتهای انتخاباتی توجیه میکند، کار حدس و گمان است. از خوبی انتخابات است، بویژه انتخاباتی که جنایتکاران، دزدان و دروغگوین در آن شرکت کنند، از ان جمله است نامنویسی رئیس جمهور سابق، آقای محمود احمدی نژاد که با پرونده طلایی زیر بغلش در ستاد انتخابات حضور یافت و بازی انتخابات را نه تنها پر از شور و هیجان نموده است بلکه آنرا با رمز و راز بسیاری آمیخته است.

 در این انتخابات و آنها که خواهند آمد باید نقاب فریب و ریاکار را از چهره روبهان، ازچهره جنایتکاران و دروغگویان، بر گیریم  و جویا شویم و بپرسیم که اگر جرم آن زندانیان سیاسی "کفر" بوده است و" محاربه" با خدا، پس چرا آنرا پنهان مینمایید؟ دادگری و عدالت پروری در ظاهر، خشم و خشونت، سنگدلی و بیرحمی، جنایت و انتقام ستانی در باطن؟ انتخابات خوب است، چون  فرصتی است که دورویی فرومایگانی که بر ما حکومت میکنند، آشکار گردد.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi




ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

حقیقت را باید
 !گفت




پس از چهار دهه حکومت دین، هنوز در هژمونی شریعت اسلام شک و تردید بخود راه میدهیم. بر آن تصور خام که دین میتواند از این معرکه ای که بپا کرده است نجات یابد بدون اینکه کوچکترین زخمی بردارد. آنچه کار تغییر و تحول اساسی را دشوار ساخته است آنست که بدون اینکه تحولی در دین و شیوه ی دینداری ایجاد گردد، بعید بنظر میرسد که هرگز به مرزهای  یک جامعه ی آزاد و دمکراتیک نزدیک شویم. جامعه ی ایران با دیکتاتوری بیرحم و سفاکی همچون  بشارالاسد و حزب بعث، روی در روی نیست.  حاکم بر جامعه ما، کسی است که جلوه ی الله است. روایت است که نشیمنگاه حضرت ولایت به زیارتگاه تبدیل شده است. این اغراق را ممکن است جدی نگیریم، اما، واقعیت این است که "حکومت" دین بر اساس باور ها و ارزشهایی بنا گردیده است که در وجود ما نهادین بوده است، ارزشهای دینی. قواعد و اصل و اصول شریعت اسلام، برای ما ارزشهای بیگانه ای نبوده اند که آنها را ندانسته و نفهمیده به زباله دان ارزشها افکنیم. آنها را در آغوش کشیدیم. امنیت و رفاه و آسایش و آزادی و استقلال را فکر میکردیم که در دامن دین اسلام خواهیم یافت. حال آیا ملت آماده است که با حقیقت روی در روی قرار گیرد و ارزشهایی را که به آن باور داشته مسئول شرایط موجود دانسته و تمامی سیه بختی و تیره روزی خود را به حکومت دین نسبت دهد و آنرا از اریکه ی قدرت بزیر آورد؟

مسلم است این آمادگی زمانی بوجود میآید که دین و نقش تاریخی دین را دور از ترس و تعصب مورد باز نگری قرار دهیم، آنگاه در خواهیم یافت که راه رهایی و آزادی از دین ستیزی و براندازی دین میگذرد. بمنظور رسیدن باین هدف نیازی نیست که اسلحه بر گیریم. قهر و خشونت داروی درد ما نیست. روشنایی و بینایی ست که ما را به هدف نزدیک میسازد. بدون تغییر و تحول در باورها و ارزشهایی که از یک نسل به نسل دیگر انتقال یافته و در سرشت ما کاشته میشود، ارزشهایی که تاج امامت را بر سر خمینی گذارد، نمیتوانیم هژمونی و یا سلطه ی مطلق دین در زندگی را به چالش بکشیم و براندازی آنرا هموار سازیم. آنچه باید تغییر دهیم آموزشهای دینی ست، آموزش هایی که در ما نهادین گشته است. بهمین دلیل هرگز آنها را زیر سوال نمیبریم. دین  بما میآموزد که نپرسیم و نجوییم مگر خدای یکتا و یگانه را. مبادا که به یکتایی الله، به قرآن، کلام الله، به رسالت و امامت، بخود کوچکترین شک و تردیدی راه دهیم. مشرک میشویم و مرتکب گناهی نا بخشودنی، گناه "کبیره." از سنین کودکی مفاهیم حلال و حرام و احکام عبادت را میاموزیم، و خوی خواری و حقارت ، تسلیم و اطاعت، خوی فرمانبری و فرمان برداری را در سرشت مان مینهند، چنانکه گویی کار طبیعت است. بعبارت دیگر،  ما به ارزشهایی خو میگیریم که ماهیتا استبداد پرور است. متاسفانه با تلخی بسیار ست که باید بخاطر بیاوریم که حتی در جنبش اعتراضی 88، در جنبشی که اساسا رای مردم را در مقابل رای ولایت فقیه گذارد بار دیگر دست بدامن الله شدیم و بر فراز پشت بام ها فریاد برآوردیم "الله اکبر،" "یا حسین " اما همین گوینده به محض اینکه فراخوان «ولایت باطل» بگوش ش رسید، میدان را ترک گفت.

هم اکنون نیروی پویا و بالنده کشور را جوانان تشکیل میدهند. آنها هستند که به مرض مهلک دین دچار نشده اند. چرا که آئین شریعت قبل از آنکه در نسل انقلاب درونی شده و در تارو پودشان ریشه دواند، از بیرون با ابزار تنبیه و مجازات، محروم و محدود و قدغن و حرام سازی، بر نسل پس از انقلاب تحمیل گردیده است.  تنها آن چیزی میتواند جوانان کشور را بسوی خود جلب کند که در آن رهایی ست، رهایی از قید و بند زائد و خفه کننده ، قواعد و مقرراتی که انسان را به حیوان تقلیل میدهد و نیروی آفرینندگی و اراده معطوف بقدرت را باسارت در آورد. رهایی از قواعد و مقرراتی که تبعیض زا، جدایی برانگیز و حقارت آور است.
این نیز میسر و شدنی نیست، اگر براندازی حکومت دین را که مظهر آن روحانیت است هدف خود قرار ندهیم. جامعه آبستن یک جنبش بزرگ فرهنگی ست، جنبشی که ارزشهای فرمانروایی را که بر بنیان مطلق گرایی و جزم اندیشی برقرار شده است در هم فرو ریزد و بر ویرانه های آن پرچم آزادی را بر افرازد. حکومت دین، حکومت بشارالا سد نیست که او را از اریکه ی قدرت بزیر فرو کشی، حکومت دین را تنها میتوان با دین ستیزی از میان برداشت، با بی اعتبار ساختن ارزشهای دینی. بعبارت دیگر، نه به آزادی رسی و نه هرگز روی دمکراسی بینی اگر به ستیز با دین اسلام، بعنوان دین قدرت، دین فرمانروایی و فرمانبرداری، نپردازی. دوران احترام به دین و مقدسات دینی بسر آمده است. دینی که آیت الله ها مظهر آنند باید به زباله دان ارزشها ریخت شود.

درست است صدها ایراد میتوان بر دین ستیزی وارد نمود. به سرنوشت خونبار احمد کسروی، سلمان رشدی، تیو وانگو و کاریکاتوریست دانمارکی اشاره کرد. واکنش ها و احساسات مردم عامه را سد بزرگی بر سر راه بر چندن بساط دین در نظر گرفت .تصاویر کفن پوشان در خیابانها، هنوز در ذهن زنده اند. اما کیست که از خطرات دین ستیزی آگاه نباشد.  هم اکنون باید تصمیم بگیریم که آنچه در باره دین خود احساس میکنیم و میاندیشیم، از ضمیر خود بیرون آوریم و با یک دیگر شریک شویم. آیا نباید حقیقت دین خود را به ملت خود نشان دهیم. آیا نباید بگوئیم که این دین چه نقشی در استمرار و تداوم فرهنگ و ارزشهای استبدادی بازی کرده است. حقیقت دین را همیشه با کمک شمشیر بوده است که پنهان ساخته اند. اما، این دوران بسر آمده است. دین هرگز دارای امنیت دیرینه اش نخواهد بود.

چرا که دین ستیزی، دین را به اصل خود باز گرداند، به ملجا و پناه گاه تمام نیازمندان عبادت و پرستش موجودی ماورایی و یا خدای یگانه. مگر نه این که دین امید نا امید ان است. مگر نه اینکه دین معنا میدهد به زندگی. اما جایگاه این دین، دل و درون است، نه بر فراز منبر، نه در لوله تفنگی که فقیه خطبه خوان در مشتش میفشرد و نه در سپاه دین و گشت های ارشادی. دین ستیز به آن امام جماعت نهیب میزند شرم آور است، تفنگ خود را بر زمین بگذار. از خشم و خشونت و انتقام جویی دست بردار، که این رفتار برازنده مرد خدا، زهد ورز و ریاضت کش نیست. دین ستیز چیزی جز حقیقت بزبان نمیآورد.

 هیچ دین ستیزی نیست که با پرستش خدا و ایمان به دین به خصومت بر خیزد. استاد مشیری در یکی از ویدیو های خود بهمین موضوع اشاره میکند و میگوید، یکی دلش میخواهد موش بپرستد، کسی باو کاری ندارد. این بدان معنا است تنها فرد است که میتواند تصمیم بگیرد که چه چیزی را بپرستد. چرا که  دین درونی ست نه بیرونی. این حق انسان است که خود بر گزیند آنچه را میپرستد.  اگر هنوز کسی باور میکند که امام حسین مظلوم بود و معصوم و بی گناه و هر سال میخواهد خود ش را بزند و خونین کند، کسی او را از این کار باز نمیدارد و نباید باز داشت. اما متقابلا آنکس که برای امام حسین حرمتی قائل نیست نیز، حق زندگی دارد.

 در شرایط کنونی، حکومت دین هر روز سلطه ی خود را عمیق و نهادین میسازد، بهترین راهکار برای تداوم ولایت تا قیامت. ضمن اینکه بحران زایی به عادتی نهادین تبدیل شده است، اخیر رژیم دین تصمیمی گرفته است که دعواها و بگیر و ببند درون حلقه ی حاکمه را نیز نهادین سازد تا خود را از خشکی و انعطاف ناپذیری و شکنندگی نجات دهد و  به سرنوشت نظام های دیکتاتوری دچار نشوند. بنابراین  زد و خورد ها درون حلقه حاکمه بنوعی بازتاب مییابد چنانکه گویی واقعی ست. در بالا، خصومتها چنان شدت میگیرند چنانکه گویی عنقریب قایق حکومت دین از درون متلاشی و در آبها متلاطم و طوفانی غرق میشود. رقابت بین ولایت و ریاست و بین ریاست و مجلس و قوه ی قضائیه، مچی گیری و بگیر و ببند و فرا افکنی در درون دستگاه حاکمه، دارای یک انگیزه بیشتر  نیست، تقلید دمکراسی بین نیروهای ضد دمکراسی برای حفظ و نگاهداری استبداد دین و قدرت.

بنابراین، حکومت دین با فریب و ریا و سحر و جادو از خود تصویری میسازد  نه مطلق گرا و استبدادی بلکه حکومتی چند صدایی. ریاست جمهوری حتی میتواند با رهبر در اختلاف باشد. در دستگاه حاکمه روزی نیست که دعوایی بر پا نشود، بسیار شبیه آنچه در کشورهای دمکراسی غربی بچشم میخورد. کاندید های ریاست جمهوری و یا پارلمان و کنگره بدترین اتهامات را بهم وارد میکنند. تلخ ترین زبانها را بکار میبرند. این کشورها همیشه در حال اصلاحات هستند تا جامعه بتواند در تناسب با نیازهای روز به گردش در آید. اما در حکومت دین هیچ آبی از آب تکان نمیخورد. بزرگترین غارت ها در بانک های کشور اتفاق افتاده است، حضرت ولایت به رسانه ها و مطبوعات توپ و تشر میزند که کشش ندهید. یک جنایتکار را از یک پست بر میدارند و به مقام بالاتری منصوب میکنند. آنهم بوسیله ی ریاست جمهوری که امروز گفتمان "امید و اعتدال" را به نفع ولایت مصادره نموده است.

اما شرایط به نفع دین ستیزی در حال تغییر است. ما از جامعه ای سخن میگوییم که نزدیک به 4 میلیون دانشجو و بیش از 15 میلیون دانش آموز به تحصیل اشتغال دارند و بر آن باید بیش از 15 میلیون تحصیل کرده های نسل های گذشته را افزود. آنها نه امید به دین بسته اند و نه بیم از دین دارند، اینان آزادی میخواهند و تنها زمانی آنرا بدست میآورند که با دین قدرت، دین اسلام، دین فرمانروایی و فرمانبرداری به ستیز بر خیزند. تنها با ستیز با دین است که میتوان آزادی بویژه آزادی  در پرستش را صرفنظر از ماهیت آن، بعنوان یکی از اساسی ترین حقوق بشر کسب و نهادینه سازیم. اگر دیروز مفهوم آزادی مجرد بود و انتزاعی، امروز خود را در ستیز با دین و آزاد سازی پرستش بیان میکند. چراکه حقیقت است که از دین ستیزی بر میخیزد. بیایید حقیقت را بگوش مردم برسانیم.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi





ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۱, جمعه



  از یکتا پرستی تا کثرت خواهی






اسلامیست ها، آیت الله ها، علما، فقها، شیخ ها و مفتی ها، آنها که خود را مظهر و متولیان دین اسلام میدانند، از هر نوعی، چه شیعه و چه سنی، چه خلافتی و چه امامتی، تنها زمانی میتوانند بگویند اسلام ختم تمام دین ها و محمد خاتم انبیا ست که "رهایی" یافته باشند، رهایی از "تصلب" و "تعصب" و "غیرت" نسبت به یک "باور" مثل باور به لاالله الا الله، که الله هست و بجز او هیچکس نیست، حقیقتی که از توهم بر میخیزد. نیز زمانی میتوانند ادعای برتری بر ادیان و ایدئولوژی های دیگر جهان را بکنند و طومار تمدن غرب و شرق را در هم کوبیده و به موزه های تاریخ بسپارند که "حرمت" نهادن به دگر باور را بعنوان یک اصل "اخلاقی" در دروس فقهی خود بگنجانند، حرمت حتی به آن خدا ناشناسی که از کرنش به خداوند یکتا و یگانه، الله خود داری نموده و الله را بد گوید و "کفر" گویی کند. که داستان بعثت و فرود جبرئیل از آسمانها و کوبیدن مهر پیامبری بین دو کتف محمد باور ندارند. که حرمت بدگرباور، برجسته ترین نشانی ست بر زهد و تقوای درونی. حرمت به باورها، اندیشه ها، عقاید و ایده های گوناگون، کرداری ست پسندیده که هیچ خدایی آنرا منع نکند. چرا که حرمت بدیگری غرایز سرکش حیوانی مثل خشونت و انتقام ستانی را لگام میزند. در واقع، حرمت بدیگر باور میتواند معیار سنجش انسانی بودن یک جامعه باشد. مسلم است جامعه ای که حرمت بدیگر باور در آن نهادین گشته است، از ثبات و صلح و آرامش و حتی امنیتی بسیار بالا برخوردارند.

چه انتظار بیجایی؟ دینی که  شک و تردید در یکتایی و یگانگی الله را گناه "کبیره" میشمرد، تنها از "نفرت" و "نفرین" بدیگری سخن گوید، از خشونت و کین خواهی نسبت به دگر اندیش و دگر باور. چرا که لا الله الا الله فراخوانی ست بسوی "تسلیم" و "اطاعت" و "فرمانبری،" رفتاری در خور حیوان نه در شان انسانی آزاد.

 بعضا ممکن است که به کنایه عنوان کنند که چه پیشنهاد و یا نسخه ساده ای؟  مگر ممکن است مسلمان مومن از تعصب و تصلب و غیرت رهایی یابد و بدگرباوران و دگراندیشان، به مخالفین باور خود حرمت نهد و مجال زندگی بدهد. مومن زندانی باورهای خویشتن است، باورهایی را که از راه عقل و خردورزی بدست نیاورده است. حتی پیامبر اسلام هم اسلام را با ابزار عقل و خرد کسب نکرده است. نه اینکه تنها مسلمان است که دین را از نیاکان خود بارث برده است و هرگز از خود سوال نمیکند چگونه و چرا اسلام آورده است و به افسانه "بعثت،" برگزیدن محمد بعنوان پیامبر ایمان آورده است. همه ادیان بزرگ ارثی اند.  لزومی ندارد که فرود فرشته ها از آسمانها بزمین در جستجوی آخرین پیامبر برای بشریت، با عقل و منطق سازگاری نداشته باشد، "ایمان" است که نور بر ابهامات می پاشد. همچنانکه باور مسیحیان بر خدا بودن عیسی از راه عقل درک شدنی نیست. با این وجود عیسویان بر آن باورند که عیسی ای که بصلیب کشیده شده بوده است، خدا، خودش بوده است که خون خود را میدهد تا گناهان بندگان خود را بشوید. فیلسوف شهیر مسیحی، کی یرکگارد بر آن است که عقل عاجز است از درک چگونگی بصلیب کشیدن خدا، تنها از راه "ایمان " است که این افسانه پرتناقض واقعی و قابل فهم میشود.

حال براستی چه خواهد شد، چه اتفاق ناگواری خواهد افتاد اگر فردی باور کند که گاو مقدس است، یا هرچه را که دوست دارد و می پسندد، از نباتات گرفته تا حیوانات، از اشیا جاندار گرفته تا بی جان، خدای خود پندارد؟ چرا باید فقط یک خدا را پرستید؟ مگر خدا میتواند زاده چیز دیگری جز توهم باشد؟ مگر میتواند برساخته دست بشر نباشد؟ تفاوت در چیست که به یک خدای بی همتا باور کنی و یا به چندین خدای گوناگون؟ حال آنکه در کتاب مقدس خود الله پیوسته به تکرار و تاکید بندگان خود را هشدار میدهد مبادا "شیطان" آنان را بفریبد و در دل آنها شک و تردید نسبت به وحدت و یگانگی الله وارد نماید. قرآن بالاترین مجازات را مخصوص آنان مقرر داشته است که فریب شیطان را میخورند. آنانکه در مورد وحدت الله شک و تردید بخود راه میدهند "مشرک" میخواند و همانا در آتش دوزخ خواهند سوخت. الله عذاب "الیم" هم برای "کافر" در کتاب مقدس قرآن مقرر داشته است. کمتر کسی میداند که چرا باید چنین باشد، چه اگر هم بداند، نمیگوید. چه، هستی و چیستی الله، شخصیت و منش او، حتی عواطف و احساسات او، بازتاب خواست بشری ست، بازتاب خواست معطوف بقدرت. اگر به کنجکاویهای خود ادامه بدهیم باید پرسید آیا تنوع در پرستش ضرری بکسی میزند؟ زخم بر کسی وارد میکند؟ آیا آزادی بدون آزادی در پرستش امکان پذیر است؟  همچنین چه حادثه عظیمی بوقوع خواهد پیوست اگر تمام افراد بالغ و عاقل کشور ما بجای یک دین واحد به تعداد افراد کشور دین داشتند؟ از اینکه هستیم خیلی بد و شرورتر میشدیم؟ به طبیعت خود بازگشت مینمودیم، هرج و مرج میشد و یکدیگر را بدندان میکشیدیم؟ هرکس، هر کاری که دلش میخواهد، بکند بدون آنکه مسئولیتی داشته باشد، نه پاسخگویی و نه مسئولی؟ در کشور پهناور هند با بیش از یک میلیارد و نیم جمعیت، هزاران هزار دین وجود دارد. هرکس مجاز است که مجسمه ای بهر شکل و جنسیتی بسازد و به پرستش آن بپردازد. این تنوع ادیان ریز و درشت است که فرهنگ هند را یکی از غنی ترین فرهنگ ها بر روی زمین ساخته است.

در نتیجه ما در این 38 گذشته شاهد دو روند بوده ایم: روند "وحدت" که در شعار "وحدت کلمه" بازتاب مییابد و روند "کثرت" که در آزادی های "زیر زمینی" تبلور" میگردد.  چرا که هیچ روندی نیست که در درون خود روندی را پرورش ندهد در تضاد با خویشتن. این بدین معنا که از آغاز فروپاشی نظام شاهی بسوی وحدت که مظهر آن امام مقدس، امام خمینی بود،کشانده شدیم، همراه آن نیز دگر باوران، دگر اندیشان، خداناشناسان گوناگون پا بعرصه وجود گذاردند که به "کثرت" گرایش داشتند.این فرضیاتی نیست که در آینده اتفاق خواهد اقتاد بلکه دیر زمانی است است که در کشور ما ، برغم سرکوب سفت و سخت و فضای امنیتی، برغم تصلب و تعصب وغیرت گاه همراه با خشونت و بیرحمی، اکثریت ملت به مفاهیمی اقبال نشان میدهند که در نفی و تقابل با باور حاکم است، از جمله حرمت بدگر باور و دگر اندیش و مخالف در برابر حذف "کثرت خواه" و "کافر" و "مشرک،" " پذیرش و تحمل آنچه "غریبه" است و یا "بیگانه" که خود نشانی ست از رشد و تنومند شدن نهال حرمت بدیگری، آنهم در شرایطی که "نفرت" از دیگری، خشونت و انتقام ستانی گریبان جامعه را فرا گرفته که تنبیه ومجازات در ملا عام از جمله اعدام های روزانه بنمایش گذارده شده و محیط مناسبی برای انباشت بغض و کینه فراهم آورده که بصورت خشم و عصبیت در جامعه بمنصه ظهور میرسد.

 روشن است که وحدتی که بر نفی دیگری، یک کلمه و نه هیچ کلمه دیگر، خدای یکتا و نه هیچ خدایی دیگر، بنیان گذارده شده است وحدتی ست کاذب و و دروغین. آنجا که وجود "دیگری" و لاجرم کثرت، نفی و نابود گردیده است، وحدت و یا همبستگی ای که در شبستان رضوی در ایام عید به نمایش گزارده میشود، چیزی جز "فریب " نیست. چرا که شمشیری که ولی فقیه در خطبه خوانی های خود بر زیر عبا و قبای خویش پنهان کرده است بچشم بندگان نیاید. همین بس که ولی فقیه شمشیر شریعت از گردن اکثریت بر گیرد، آنگاه ملاحظه خواهند کرد که تک ایمانی چیزی ببار نیاورد مگر پاشیدن خاکستر بر آتش سوزان، آتشی که از زیر خاکستر سر برکشیده و بارگاه فقاهت را طئمه شعله خشم خود سازد. 
 فیروز نجومی
Firoz Nodjomi




ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۴, جمعه


ما همه محاربیم




اعدام در ملا  عام و یا مخفیانه در سیاهچالهای ولایت، بیک امر عادی و واقعیتی روز مره تبدیل شده است. 
مردم به نظاره پیکر جوانانی که از دکل جرثقیل آویزان شده اند، خوی گرفته و به تماشای مراسم اعدام چه شتابان که روند، گویی که جشن و سروری بزرگ در راه است. اگرچه متهمین سیاسی و دگر اندیشان را در خفا، پشت درهای بسته و در تاریکی بدار آویخته، دور از چشم بستگانشان، جسم بی جانشان را بی کفن، دفن میکنند.

در حکومت اسلامی، همچنانکه هیچ بلند مقامی را نمیتوان مسئول نتایج تدبیر و مدیریت، سیاست و یا برنامه ای شناخت، هیچ کس را هم نمیتوان مسئول اعدام ها دانست، مسئول بالاترین شکل بیرحمی و خشونت و انتقام ستانی. آیا غرض از این کشتار در پیش چشمان پیر و جوان، زن و مرد و کودک، بخشی از معماری یک جامعه اسلامی ست، جامعه ای، الگو برای بشریت؟ چه هدف ولائی؟

تردید، اما، بخود راه نده که آیت الله ها، علما و فقها برهبری ولی فقیه، مظهر دین و قدرت، از نتایج ناخواسته و پیش بین ناشده پروژه جامعه اسلامی، که تاکنون سخت مصیبت بار و ویران کننده بوده است، بی خبراند. چه نهایتا نه آنها بلکه الله، «خداوندی که بجز او هیچ کس دیگری نیست، مسئول شناخته میشود، بویژه مسئول بالاترین شکل بیرحمی و خشونت و کین خواهی.  یعنی که بدار آویختن جوانانی که بدرستی معلوم نیست جرم و گناهشان چگونه به ثبت رسیده است و در کدام داده گاه محاکمه و محکوم گردیده اند.

خانم نرگس محمدی، یکی از فعالین حقوق بشرنقل میکند که وقتی پرونده چهار جوان کرد را که در اواخر اسفند ماه سال گذشته اعدام شدند، بعنوان وکیل مدافع، پرونده های آنان تنها حاوی یک برگ بود و آنهم حکم اعدام ، نه کیفر خواستی، نه نسخه ای از بازجویی ها و بازپرسی ها خبری بود، چنانکه گویی حفظ حق و حقوق محکوم، تشریفاتی زائد و بی معنی ست.  چرا که پاسدار و بازرس و بازجو و قاضی همه خود را نهایتا در برابر ولی فقیه مسئول میدانند، مقام و مرتبه ای که خود را در برابر هیچکس مسئول نمیداند و به هیچ بنده ای پاسخی نگوید. عوامل ولی فقیه وقتی متهم به  "محاربه "  را به دار میآویزند، نفسی برضایت بر آرند که از حق و حقوق الله دفاع میکنند، از یکتایی و یگانگی او نه از حق و حقوق ملت. آنها در واقع به ملت خیانت میکنند تا در خدمت الله در آیند.

واقعیت اما آنست که از زمانی که متهم در چنگال پاسداران دین گرفتار آمده و برگهای پرونده روی هم تلنبار میشود، متهم نیز در سکوی شکنجه، زیر ضربات مشت و لگد و شلاق مورد بازجویی قرار میگیرد، اما نه بدون اذن الله. بازجو مگر میتواند بدون ایراد «بسم الله الرحمان و الرحیم" بترجمه «بنام خداوند بخشنده مهربان» است تازیانه خود را بر تن محارب فرود آورد؟ بازجو احساس میکند که با هر ضربه شلاقی که بر پیکر محارب وارد میآورد، گامی به دروازه بهشت نزدیک تر میشود. به این دلیل است که سخت و بیرحمانه میزند، میکوبد و تجاوز میکند. اگر رسول الله، سر بیش از 700 یهودی را بجرم محاربه بر زمین می افکند، چه ایرادی بر شکنجه و اعدام محارب خواهد بود؟ مثلا آیا معلوم شد مسئول قتل جوان تنومندی همچون ستار بهشتی، و یا خانم ژاله کاظمی، چه کسی بوده است و چگونه بقتل رسیده اند؟ اینها و صدها جنایات دیگر همچون قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 که تعدادشان را بیش از 4000 تن تخمین زده اند و یا قتل های زنجیره ای، بدست کسانی عملی شده است که به "جهاد" و "شهادت " در راه تحصیل رضایت الله، ایمان دارند. چون زندگی ابدی در کنار حوری های بهشتی در انتظارشان است، دست خود را بهر جنایتی آلوده میکنند که شربت شیرین شهادت را بنوشند. هم در این دنیا پاداش دریافت نموده و رستگار میشوند و هم در آخرت. همچنانکه شاه امامان، امام حسین برای تحصیل خشنودی الله تن به شهادت داد . بدون تردید وقتی بازجوی معروف حسین شریعتمداری، رئیس تف لیس ولایت،  آمپول هوا ویا بروایت دیگر شیاف پتاسیم را به سعیدی سیرجانی تذریق میکرد که نفس را در سینه اش حبس کند، میدانست که دست به جهاد مقدس میزند. چه افتخاری بالاتر از این. بی جهت نیست که در ردیف  یکی از بزرگترین شیپور زنان ولایت در آمده است.

بگذریم که بعضا، از پیامبر اسلام، عیسی مسیح میسازند، چنانکه گویی همیشه به زبان صلح و دوستی سخن گفته است، نه بیرحمی، نه خشونت و نه انتقام ستانی، نه تننبه و مجازات را بر  "بندگانی " که از تسلیم و اطاعت سرباز میزده اند، روا داشته است. چه، خدایی که او را بعنوان رسول خود برگزیده است، الله،، الرحمن و الرحیم است. بسیاری فراموش میکنند که این الله است که خود را چنین مینامد. که خدایی که بی همتا و یکه تاز میدان است، میتواند بهر گونه که اراده کند  خود را به توصیف در آورد. در غیر اینصورت چگونه الله میتواند بندگان خود را به تسلیم و اطاعت فرا بخواند؟ در صورت سرپیچی از اراده و فرمان الله است که در می یابیم خداوند بخشنده مهربان، دوزخی را مالک است که انسانهای خطاکار را به دردناک ترین تنبیه و مجازات، یعنی عذاب تا ابد محکوم مینماید. عذاب "الیم " را الله بارها در قرآن  با جزئیات و دقت بسیار توضیح و توصیه میکند. باینترتیب برخلاف صفاتی که بخود نسبت میدهد،  الله آموزگار بزرگ خشونت و انتقام ستانی ست. در ارضای این خداوند است که مومنین آماده اند دست به بزرگترین جنایت بزنند که زده اند و میزنند.

تحلیل گران و ناظران، اکثرا اعدامهایی که در حکومت اسلامی واقع میشوند، بدرستی اعدام های "سیاسی " خوانده اند. چرا که  در سوی اهدافی همچون حفظ و تداوم ساختار قدرت از طریق ایجاد رعب و وحشت، صورت میگیرند. اعدام در ملا عام، نمایش اقتدار و بی اعتنایی به حق و حقوق بشر است، مخابره پیامی ست به مردم مبادا یکبار دیگر به جوشش و خروش برخیزند و دهان باعتراض بگشائید. که ترس و هراس در دل مردم افکنند و آنها را چون سی و چند سال  گذشته خاموش و ساکت،  نگاه دارند.

اما، اعدام ها، قبل از آنکه سیاسی باشند، اعدام هایی هستند دینی. شاید یاد آوری این نکته لازم باشد که در اعدام های سیاسی، خدا در مجازات و تنبیه محکوم، بویژه اعدام بشر بدست بشر دیگری، دخالتی ندارد. در حالیکه در اعدام های دینی، خدا  نقش اصلی را بازی میکند. آیت الله های حاکم به احکامی که الله در قرآن صادر فرموده است رجوع میکنند و  مبدا تصمیمات، سیاست ها و برنامه های خود از جمله اعدام قرار میدهند. مهم نیست که در قانون بشری چه چیزی مقرر گشته است.

 حکومت ولایت خود را مستلزم به قوانین و احکامی نموده است که ریشه در شریعت و کتاب آسمانی و مقدس قرآن دارد، نه در خواست معطوف به عدالت ملت. این است که در حکومت اسلامی قانون و احکام قضایی و گذراندن مراحل قانونی ، تشکیل پرونده و بازجویی و اثبات جرم در دادگاه در حضور هیئت منصفه، همه یک تشریفات زائد و بی معنایی بشمار میآیند، نه روش عقلانی در سوی حفظ حق و حقوق محکوم..

 در زمان شاه خون سرکشان و دگر اندیشان و مخالفان به پای تخت شاهی  ریخته میشد، امروز  به پای منبر ولایت، جلوه الله، جانشین امام زمان، باید ریخته گردد. در آن دوران اعدام بد و اسفناک و غم آور بود و نسبتا معدود، بویژه در مقایسه با شرایط کنونی. اما، در حکومت اسلامی اعدام یک امر مقدس محسوب میشود و بفرمان الله است که باحرا در میاید. حکومت اسلامی اصلا نگران گسترش قتل و جنایت، خشونت و انتقام ستانی در سطح جامعه نیست. چرا که استفاده از ابزار خشونتبار اعدام نه تنها بازدازنده جرمی نیست بلکه  در دامن زدن به نا امنی و قتل و جنایت نقش اساسی بازی میکند. یعنی که در طی  سالهای گذشته برغم تعداد روز افروزن اعدام ها، خشونت و انتقام ستانی بنا بر گزارشهای رسمی روند صعودی داشته است که خود دال بر این واقعیت است که اعدام نه تنها در باز داشتن جرائم جنایی، تاثیری نداشته است  بلکه یکی از دلایل بسیار مهم گسترش آن بوده است.

در تعجب هستم که چه میشد اگر الله، پای خود را از این جهان بیرون میکشید و بشر را آزاد میگذارد که بر اساس اراده و میل خود زندگی بگذراند و به پیروان خود بجای خشونت و کین خواهی، انسانخواهی و آزادی میاموخت، آیا  امام خمینی و جانشین او خداوندگار خامنه ای، دست بقتل عام و کشتار و جنگ و خونریزی میزدند و جهاد و شهادت را سرلوحه زندگی خود قرار میدادند؟

آنچه اینجا باید بآن توجه داشت این واقعیت است که این اعدام ها بدست شاهان فاسد و سست عنصر و آلوده به آفت قدرت صورت نمیگیرد بلکه بدست کسانی اجرا میشود که خود جلوه ی الله و پیغمبر و امامان معصوم اند. پاک و مطهرند و مظهر زهد و تقدس و تقوا. حکم اعدام، بدست قضات خود فروخته و بمنظور خشنودی شاه، صادر نمیشود، بلکه بامضای مردان خدا باجرا در میاید، مردانی که زندگی خود را به تمامی، وقف ستایش و حمد الله میکنند. از این مردان هرگز عملی بر نخیزد که مورد تایید و تصدیق الله نباشد، چه مجتهد باشند و چه مقلد، چه آیت الله ای  که احکام اعدام را امضا میکند، چه آن بسیجی که قمه بر کشد و بر پیکر معترض فرود آورد. یعنی که بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی وقتی باوج خود میرسد که در پاسخ به خواست و میل اراده خداوند یکتا و یگانه، الله صورت میگیرد. هرچه تعهد و مسئولتیت نسبت به الله شدید و محکمتر، تقلیل انسان به حیوان، بیشتر و عمیق تر، حیوانی زبان بسته، دست بسته و چشم بسته که همچون یک گوسفتند قربانی میتوان سرش را از تن  جدا نمود.

ارزشهایی که نظام عدالت اسلامی بر آن قرار گرفته است، بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی، هم اکنون از انحصار حکومت اسلامی برهبری آیت الله ها بیرون آمده است. آیت الله ها دیگر یکه تاز میدان نیستند. هم اکنون ما شاهد ظهور الگوی بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی، در فرقه های مختلف خلافت گرای جنبش های اسلامی هستیم.  داعشی ها، النصره ها و بوکوحرامها و دیگر جنبشهای اسلامی در کلام الهی همان ارزشهایی را یافتند که حکومت اسلامی وجود و بقای خود را مدیون آنها ست. یعنی که صرفنظر از گرایش های مخالف و متقاوت در درون اسلام،  همه آنان شیفته بازگشت به دوران رسالت اند، دورانی که جنگ و غارت و چپاولگری مرسوم و   بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی شیوه ی  زندگی بوده است. زمانیکه امام خمینی بر منبر قدرت جلوس یافت، به پیاده سازی ارزشهای دوران رسالت ویا دروران عشیرتی، پرداخت. داعشی ها نیز همچون آیت الله ها با بر افراشتن پرچم الله به دوران رسالت بازگشته، گردن زدن و سوزاندن اسیران و فروش زنان اسیر بعنوان غنائم جنگی بکار میگیرند که نظام تسلیم و اطاعت و یا اسلام، دین الله  را  توسعه و گشترش دهند. جنبش های اسلامی، همچون حکومت اسلامی در کشور ما نشان داده اند، در دفاع از خدای رحمان و رحیم دست بهر جنایتی میزنند.

آنان که تا کنون به دست الله  بر دار مجازات آویخته شده اند به جرگه  قهرمانان ملت پیوسته اند. آنها ستارگانی هستند که تا ابد در تاریخ ایران میدرخشند. اما حکومت ولایت باید آگاه باشد که از دل آئین الله است که محارب زاده میشود و باید انتظار لحظه ای باشد که مردم ایران در تایید و تصدیق راه قهرمانان ملت فریاد بر آورند که ما هم محاربیم.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi














ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۷, جمعه

ندای وجدان


برخی خود را از ندای وجدان آسوده ساخته اند. زیرا که بر آن تصوراند که حکومت آیت الله ها و حجت الاسلام ها مظهر و متولی دین "اسلام" نیستند. آنها تنها بخشی از روحانیت اند که از دین استفاده ی ابزاری نموده  و بساط دین را برای کسب و حفظ قدرت، انباشت ثروت و فریفتن عامه ی مردم برپا کرده اند. که آنها انگیزه های مادی، طبقاتی و سیاسی  خود را در پس آئین اسلام، پنهان میسازند. اینان دین را بیشتر وسیله میدانند تا هدف. یعنی که آیت الله ها و حجت الاسلام ها دین را نه برای دین بلکه برای چیز دیگری میخواهند. این است که غالبا بر آن باوراند که میتوان ساختار قدرت را تغییر داد بدون اینکه لزومی برای درگیری باد دین وجود داشته باشد. مثلا اگر مشکل  جامعه ما نظام سرمایه داری ست، بهره وری و استثمار نیروی کار انسانی ست، بیکاری و فقر و عقب ماندگی، غارت و اختلاس های میلیاردی و تخریب محیط زیست است، چه ربطی به دین و اعتقادت دینی مردم دارد. این حکومت است که فاسد است. دین که نمیتواند فاسد شود. قدرت است که تباهی و سیاهی میآورد، نه دین.  این قدرت است که مردم را مورد ضرب و شتم قرار میدهد، دستگیر و زندانی میکند، شکنجه و تنبیه و مجازات میکند، بازجویی میکند به روح و جسم  تجاوز میکند و زخم های التیام ناپذیر وارد میسازد باتهامی که در هیچ دادگاهی ثابت نشده است. این دستگاه قدرت است که هر روز فرد و یا افرادی را در ملا عام بدار میکشد، چه ارتباطی با دین دارد؟

اسناد و شواهد تاریخی بسیاری وجود دارند که بسادگی نشان دهند که ادیان بویژه دین اسلام در طول تاریخ منشاء خشونت و بیرحمی، فساد و تباهی و تصلب و تحجر بوده اند، چون پیوسته شیفته قدرت بوده اند. چه اگر دین بشر را، گفتار و کردارش را در کنترل خود در نیاورد، دین نمیتواند باشد. خوب و بد، زشت و زیبا، اخلاقی و غیر اخلاقی را همیشه دین بوده است، نه هیچ نهاد دیگری، که تعریف و تفسیر کرده است. بمنظور نابود سازی بد و زشت و غیر اخلاقی، بوده است که دین خود به بدترین، زشترین و غیر اخلاقی ترین اعمال دست زده است. آیا میتوان نقش ربایان فاسد یهود را در بصلیب کشیدن عیسی مسیح نادیده گرفت؟ آیا میتوان قتل عام یهودیان بدست محمد را انکار نمود که خطابه گویان حکومت دین بنا بر متضای زمان بر فراز منبر قدرت حاشا کنند و محمد را به عیسی مسیح تبدیل کنند. آیا میتوان بر جنگها و لشگر کشی ها و خونریزی هایی که برهبری پیامبر اسلام صورت گرفته است، چشم پوشید؟ هرچند، امام امامان، امام خمینی در آغاز انقلاب در یکی از سخنرانی هایش که در آنزمان ب پخش نگردید افسوس بسیار میخورد که چرا همچون پیامبر اسلام که در یک روز گردن 700 یهودی را زد انقلابی عمل نکرده است. پس از مرگ پیامبر و پایان رسالت، خشونت و انتقام ستانی کماکان ادامه یافت. در صدر اسلام، دورانی که نماد حکومت صالح، حکومتی که الهام بخش بنیاد گران اسلامی، بویژه "ولایتمداران" محسوب میشود، از چهار خلیفه آن دوران، سه نفر از آنان درست در زمانی که بر مسند خلافت نشسته بوده اند، مقتول گردیده اند.
 بی دلیل نیست که آنچه مشترک است در میان آیت الله ها و طالبان و داعشی ها و القاعده ها و بوکو حرام ها و النصره ها و غیره، خشونت است و بیرحمی و انتقام ستانی. کارنامه آنان سراسر آلوده است به جنگ و جنایت، جهاد و شهادت.اگر آیت الله ها قربانی های خود، مخالفان سیاسی و دگراندیشان را در تاریکی های شب از زندانها بیرون میکشند و بجوخه اعدام میسپارند و بعدا جمعا در گورستانی در قلب ناکجا آباد بخاک میسپارند، داعشی ها خشونت و انتقام ستانی نهفته در آئین اسلامی را با بریدن سر انسانهای دگردین و مخالف سیاسی، باوج خود رسانده و در رسانه های اینترنتی بمعرض نمایش میگذارند. همه این جنایکاران تاریخ از پیروان صدیق  آموزگار بزرگ خشونت و بیرحمی در اسلام، محمد رسول الله هستند و پرچم لاالله الا الله را بر دوش میکشند.

در اینکه کارنامه دین، اسلامی که مظهر آن ولایت است، سراسر آلوده است به زشتی و پلیدی، بحثی وجود ندارد ولی آنچه که باید بآن توجه داشت این است که علیرغم این پرونده سراسر خشم و خشونت و بیرحمی، دین توانسته است، به هدف خود که همآنا کنترل و سلطه بر رفتار گفتار انسان و نهادین ساختن ارزشهای اسلامی، تسلیم و اطاعت و فرمانبری، برسد، ارزشهایی که زمینه ساز حکومت اخلاق   دور رویی و درغگویی ست بر کل جامعه.

در نتیجه، هر روز که میگذرد و بی کفایتی های حکومت دین هرچه بشتر آشکار شود، بر انزجار و تنفر مردم از ساختار قدرت، نه از ساختار دین، افزوده میشود،  ساختاری که فریب دهد و بر حقایق یا پرده بر کشد و یا آنها را وارونه سازد. اما،  بعید به نظر میرسد که بتوان ساختار قدرت را از جای تکان داد، چون دین و قدرت دارای یک ساختار واحد اند. بدون تغییر در ساختار دین و برچیدن بساط روحانیت که خود را متولی دین میدانند، این غریق هرگز زنده به ساحل نرسد.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi





ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

ویرانی بزرگ!


نظام اسلامی پس از 38 به سنین کهولت رسیده است، عمری دراز و طولانی برای حکومتی استبدادی که لاجرم بحران های بسیاری را پشت سر گذاشته و آبدیده گردیده است. اگرچه آیت الله ها و حجت الاسلام ها خود از آفریندگان بحران بوده اند و یا پیوسته باستقبال آن شتافته و سوار بر دوش بحران ها سلطه خود را بر سراسر جامعه گسترده اند. اما، بحرانی که امروز رژیم دین با آن دست بگریبان است، بحرانی ست که معلول سیاست ها، برنامه ها و تدابیر حکومتی ست که منافع ملت و کشور را فدای منافع دین "اسلام" و یا بقول رستم فرخزاد، سردار فرهیخته ایرانی که در نبرد قادسیه از تازیان شکست خورد ،"کیش اهریمنی"  نموده است، دینی که "روحانیت" (فقاهت و یا تازیان بومی) مظهر و متولی آن بوده و هست. بحرانی که امروز گریبان نظام را گرفته است طولی نخواهد کشید که راه نفس ش را مسدود مینماید.
مهران بهنیا، اقتصاد دان، در مقاله ای در دنیای اقتصاد،  مینویسد(نقل بضمون) اگر به نا کارآمدیهای درون نظام و وضع مغشوش منطقه بنگریم با "تصویر نگران کننده ای از ایران و آینده " روی در روی هستیم. وی در ادامه میافزاید که در این برهه از زمان نه ثروت نفت میتواند پوشنده ضعفها باشد ونه نظام درگیر جنگی ست که بتواند بمنظور رسیدن بیک هدف مشترک، همبستگی دوباره مردم را موجب گردد. شاید اگر نویسنده میتوانست بآزادی سخن بگوید، میگفت که دوران حکومت با ابزار فریب و ریا، بپایان رسیده است. نویسنده، اما، قبل از آنکه باین نتیجه برسد به گرفتاریهای بزرگی اشاره میکند که وی معتقد است که ناشی از "تصمیم گیریهای غلط" در گذشته است. وی اظهار میدارد که:
تمامی تصمیمات غلط و مسائل انباشت‌شده گذشته آثار خود را بروز داده‌اند. «وضعیت بحرانی بازار کار»، «مشکلات مالی دولت»، «مسائل نظام بانکی»، «شرایط نامتوازن مناطق مختلف کشور از نظر بیکاری، فقر و دسترسی به امکانات»، «چالش‌های تامین انرژی برای مصرف روزافزون آن»، «وضعیت بحرانی منابع آبی کشور»، «شرایط صندوق‌های بازنشستگی»، «آلودگی هوا، فرسایش خاک و تخریب سریع محیط زیست کشور»، «حجم بزرگ قاچاق سوخت و کالا»، «نظام بنگاهداری غیررقابتی و شرایط دشوار کسب‌و‌کار»، « رشد پایین و کاهش سرمایه‌گذاری» و «نبود رویکردی شفاف و باثبات برای ارتباط بین‌الملی.»
آری، نویسنده با تمام محدویتهایی که با آن روی در روست، حقایق تلخی را بیان میکند که هضم آن چندان ساده نیست. وی از یک ویرانی عمیق و گسترده وغیر قابل ترمیم سخن میراند، ویرانی ایکه ناشی از "تصمیمات غلط" بوده است، تصمیماتی که بدرستی روشن نیست چه کسانی اتخاذ کرده اند. اگرچه لیست عرصه هایی که دچار بجران اند، کامل نیست، با این وجود بخشهایی از جامعه را در بر میگیرد که گردش سالم و منظم آنها شرط ضروری نظم و ثبات جامعه است. این ویرانی، اما، چنان وسیع و گسترده است که نمیتوان بسادگی آنرا به تصمیمات غلط در گذشته، نسبت داد. چون تصمیمات غلط خود میتواند معلول محاسبات عقلانی، اما، نا درست بوده باشد. حال آنکه در شرایطی که "شرع " اسلام حاکم بر جامعه است، و دین، قدرت را قبضه کرده است، تصمیمات نه بر اساس عقل محاسبه گر که بر اساس عقل "اجتهاد،" اتخاذ میگردد، عقلی که معطوف است به شناخت الله، خداوند بی همتا و فهم قوانین و مقررات تغییر ناپذیر ماورایی..
بهنیا، برغم تیز بینی اش هنوز بآینده نظام و "اصلاح" آن امیدوار است و قبل از هر چیز توصیه میکند که دولت آینده باید از "متخصص ترین افراد کشور تشکیل" گردد. چرا که، وی میافزاید:
دیگر فرصت آن نیست که با صنعتی حمایتی علاوه‌ بر آنکه شغلی ایجاد نکنیم بر آمارِ تعداد کشته‌های جاده‌ای اضافه و آلودگی هوا را بیشتر کنیم. یا با این همه سیاست‌گذاری نادرست صرفا برای یک کالا -گندم- هم بودجه ناتراز را ناترازتر کنیم، هم ذخایر آبی را تخلیه کنیم و در آخر هم بیشترین ضایعات را تولید کنیم. یا با سیاست‌های تجاری و ارزیِ خلافِ تمام آموزه‌های اقتصاد و تجارب دنیا، با کاهش رقابت‌پذیریِ بنگاه‌های داخلی و گسترش قاچاق، اشتغال‌زایی را فدای کلیشه‌های سیاست‌گذاری کنیم.
در اینجا بدرستی روشن نیست که مخاطب نویسنده چه کسانی هستند، اما، هرکس که باشند، نویسنده بگونه ای سخن میراند چنانکه گویی او نیز خود از تصمیم سازان، سیاستگزاران و فریبکارانی بوده است که در بوجود آوردن این مصائب شرکت داشته است. شاید نویسنده خواسته است که دفاعیه خود را در پس "کنیم" و "نکنیم،" یعنی جمع خود با تصمیم سازن، پنهان نماید. که "من خود را مسئول همه این فریب کاریها شناخته ام، نه هیچکس دیگری را." چرا که نویسنده از فسادی سخن میراند که عفونت ش سراسر نظام را فرا گرفته است، چنانکه گویی آخر زمان فرا رسیده است.
اما، چرا باید انتظار داشت که در جامعه ای که دین (شرع اسلام) حاکم است، با چنین ویرانی های خانه بر افکنی روی در روی قرار نگیریم، شرایطی که در پاسخ به نیازهای ملت بوجود آمده باشد و بجای آنکه انسان ببند کشیده شود و باسارت درآید، بال بگیرد و به پرواز درآید. بحرانی که بهنیا از آن سخن میراند لزوما ناشی از عدم بکارگیری متخصصین و استعداد های برجسته و یا صنعت "حمایتی" نیست- نه اینکه اینها خود مسئله نیستند بلکه باید آنرا بازتاب تحول عمیقی دانست که در این 38 سال بوقوع پیوسته است: تبدیل جامعه عرفی به جامعه شرعی، یعنی که جامعه در تبعیت از قواعد و مقرارت "شرع" اسلام، بویژه "اسلام ناب محمدی" مدیریت میشود، مدیریتی که در حوزه های علمیه آموزش داده میشود، یعنی "مدیریت اسلامی." مدیریتی که با بقدرت رسیدن آیت الله ها ظهور یافت. چرا که طلبه های نو جوانی که به تازگی حرفه طلبگری را آغاز کرده بود یک شبه خود را بر مسند رئیس و قاضی و بازجو و وزیر وکیل و فرمانده و غیره، یافتند.
میتوان گفت که مدیریتی اسلامی هدفش نه افزایش سود سرمایه است و نه پاسخ به نیازهای مردم بلکه سرکوب و محدود نمودن نیازهاست نه ارضای آنها. از طلبه ای که یک شبه از گدایی به شاهی رسیده است نمیتوان انتظار داشت، صنایع و سازمانهای اداری و مالی و تجاری را چنان راه اندازی نماید که  بهترین کالا را با پائین ترین هزینه و حدا اکثر سود تولید کند و یا همچون مدیری رفتارکند گویی که در یک جامعه سرمایه داری ست و تابع محاسبات عقلانی.  حال آنکه مدیریت اسلامی نه به کارایی نیروهای تولیدی میاندیشد و نه  نوسازی وسایل تولید و نه دغدغه مصرف آنرا بخود راه دهد. مدیریت اسلامی نه تنها رها از رقابت در بازار است بلکه بر اساس اصل فرمانروایی و فرمانبری راه اندازی میشود. یعنی که میزان، شایستگی، لیاقت و فرهیختگی نیست بلکه اطاعت است و فرمانبری. همین بس در مرکز پیشانی جای مهر، پینه بسته باشد که بالاتر و برتر از هر مدرک و تخصصی بکار آید. بنابراین هرچه سخت و شدیدتر "بندگی" و "عبودیت" خود را بنمایش بگداری بمقام بالاتر درسلسه مراتب ساختار دین و قدرت ارتقا یابی تا بر مسند تصمیم گیری تکیه زنی. هم چنانکه برای رسید به مقام هایی مثل "حجت لاسلام،" آیت الله" و یا  "مرجع تقلید" نه بر اساس گذراندن مراتبی از "علم" است و نه مدرکی صادر میشود در تایید و تصدیق مدارج تحصیلی.
آیت الله ای که بر فراز منبر قدرت در حالیکه لوله تفنگی را در مشت میفشارد، از سازندگی، از نوسازی جامعه، از آزادی و رهایی انسانها از مراسم و فرائض پوچ و بی معنی، بویی نبرده است. چنین انتظاراتی از روحانیت، مثل آن است که از قورباغه بخواهی که در دستگاه ماهور بخواند نه "ابوعطا." چرا که حوزه های علمیه حول محور اموزش احکام قرآنی و فراگیری "علوم فقهی سازمان یافته اند و همانگونه پس از 300 سال بلا تغییر مانده اند و بدون هیچ قانون و مقرارت مدونی بکار خود ادامه داده و میدهند. تغییراتی که در 200 سال اخیر بوقوع پیوسته است جهان را از یک روی بروی دیگر برگردانده است، در حالیکه حوزه های علمیه نه تنها تغییر نکرده اند بلکه با هر تغییری هم که در جامعه رخ داده است، به مخالفت با آن بر خاسته اند. آنها آینده را در گذشته می بینند و همیشه بسوی آن پیشرفته اند. نتایج 38 حکومت دین پیش روی ماست. ویرانی بزرگ. باصلاح آن هرگز دل مبند.
فیروز نجومی
Firoz Nodjomi